هامش
- ومغالبت از بدن ايشان انتزاع نمودند واز ورس وحلى وحلل ، چيزى بهجا نگذاشتند وأسب وشتر ومواشي آنچه ديدار شد ، ببردند .
از زينب دختر أمير المؤمنين عليهما السّلام حديث كردهاند كه فرمود : گاهى كه عمر بن سعد به نهب وغارت أهل بيت فرمان داد ، من بر باب خيمه ايستاده بودم . مردى ازرق العينين 3 درآمد وآنچه در خيمه بود ، برگرفت وزين العابدين عليه السّلام را نگريست كه رنجور وعليل بر نطعى افتاده بود . پيش شد وآن نطع را از زير قدم مباركش بكشيد وآن حضرت مرا درافكند وبه نزد من آمد وگوشواره از گوش مىكشيد ومىگريست . گفتم : « اين گريه چيست ؟ »
گفت : « بر شما أهل بيت مىگريم كه در چنين مهلكه درافتادهايد . »
زينب را كردار وگفتار أو به خشم آورد ؛
قالت له : قطع اللّه يديك ورجليك وأحرقك بنار الدّنيا قبل نار الآخرة .
فرمود : « خداوند قطع كند دستها وپاهاى تو را وبسوزاند تو را به آتش دنيا از آن پيش كه به آتش دوزخ سوخته خواهى شد . »
روزى كه آن ملعون به دست مختار مأخوذ گشت ، از خوف وخشيت كردار خويش وگفتار زينب را مكشوف داشت ، مختار گفت : « سوگند با خداى ، مسئلت زينب به أجابت مقرون است . »
پس بفرمود تا آتشى برافروختند وهردو دست وهردو پاى أو را قطع كردند ونگونسارش در آتش انداختند .
ونيز از فاطمهء صغرى روايت كردهاند كه فرمود : در آن روز بيهشانه بر باب خيمه ايستاده بودم وآن بيابان بىكنار 4 ولشكر بىشمار را نظاره مىكردم . پدر را وأصحاب پدر را وبرادران را وعم وعمزادگان را همچون گوسفندان يوم أضحى 5 سربريده مىديدم وبدنهاى ايشان عريان در زير پاى ستور كوفته وفرسوده مىگشت ومن در انديشه بودم كه : « بعد از پدر ، ما را مىكشند يا أسير مىگيرند . » ناگاه سواري را نگريستم كه با كعب نيزه ، زنان أهل بيت را مىزند ومىدواند ودست أو رنجن 6 از ساعد ايشان بيرون مىكند ومقنعه 7 از سر ايشان برمىكشد وآن زنان پناه به يكديگر مىبرند وصيحه مىزنند كه :
« وا جداه ! وا أبتاه ! واعلياه ! وا قلّة ناصراه ! وا حسناه ! » أما من مجير يجيرنا ؟ أما من ذائد 8 يذود عنّا ؟
چون اين بديدم ، قلب من از جاى برمىدواند ، أمم چون سيماب بلرزيد . از بيم أو به يمين وشمال نظر مىافكندم ونگران عمهام أم كلثوم بودم كه مبادا آن مرد آهنگ من كند وبه سوى من شتابد . ناگاه ديدم كه قصد من كرد وبه جانب من روان شد . من از هول بگريختم وچنان دانستم كه از وى به سلامت توانم جست . أو از قفاي من سرعت كرد وكعب نيزه بين كتفين 9 من بكوفت ومرا به روى درافكند وگوشوار ازگوش من بكشيد وگوش مرا بدريد ومقنعهء مرا نيز برگرفت وخلخال از پاى من برآورد وسخت مىگريست . گفتم : « اى دشمن خداى ! بر چه مىگريى ؟ »
گفت : « چهگونه نگريم وحال آنكه جامهء دختر پيغمبر را به غارت مىبرم ؟ »
گفتم : « دست بازدار واين جامه به جاى گذار . » -