هامش
- پوست اندام ايشان ناچيز شود ، پوستى ديگر برايشان بركشند تا از ذوق عذاب أليم هيچ آنى آسايش نيابند واز حميم جحيم بياشامند . پس واي بر ايشان باد از عذاب جهنم .
چون آن مرد اين سخنان را بشنيد ، گفت : « اى برادر من ! اين كلام براستى نگذاشتى . »
گفتم : « چهگونه چنين مىگويى با اينكه رسول خداى صلّى اللّه عليه واله مى فرمايد : هرگز نه دروغ گفتهام ونه دروغ گفته شدهام . »
گفت : « مىبينى كه مىگويند : رسول خداى فرموده است كه قاتل فرزندم حسين به طول عمر برخوردار نمىشود ، هماكنون من حاضرم به دوستى تو سوگند مىخورم كه روزگارم از نود سال برگذشته است . با اينكه تو ندانى در جملهء كدام مردم هستم . »
گفتم : « لا واللّه ! »
گفت : « من اخنس بن زيد هستم . »
گفتم : « مگر در يوم الطف از تو چه نمودار شد ؟ »
گفت : « من أمير آن مردم هستم كه عمر بن سعد فرمان داد تا أسب بر جسم حسين بتازند . پس استخوانهاى أو را درهم شكستم وچنان نطع علي بن الحسين را كه بيمار بود از زير پايش بيرون كشيدم كه أو را به رو درافكندم ، وچنان هردو گوش صفيه دختر حسين را در طمع گوشوار بركشيدم كه پاره شد . »
سدّى مىگويد : دل وديده مرا خونين ساخت وبيرون شدم تا در هلاك آن ملعون تدبيري به كار برم .
در اين حال فروغ چراغ كاستن گرفت وبه پاى شدم تا روشن دارم . گفت : « به جاى بنشين ! » در اينحال از روى تعجب از سلامت نفس خويش حكايت مىكرد وانگشت دراز كرد تا آن چراغ را برافروزد . چراغ در وى درگرفت ، پس به خاك درافكند وهمچنان آتش خاموش نشد . فرياد برآورد : « اى برادر ! مرا درياب » ، پس كاسه آب بر وى افشاندم ؛ با اينكه در دل دوست نمىداشتم ؛ چون آتش بوى آب بشنيد ، بر قوت وحدت بيفزود وصيحه برآورد كه : « اين چهگونه آتش بود كه خاموش شدن ندارد ؟ »
گفتم : « خود را در نهر درافكن . »
پس ناچار خود را در آب انداخت واز قدرت خداوند قدير هرچه در آب بيشتر درآمدى ، آتش در وى بيشتر گرفتى ؛ چنانكه چوبى خشك وكهنه را بادي گرم تافته كند ، أو را آتش در مىربود ، ومن همچنان در وى نگران بودم . سوگند به خدا كه آن آتش خاموش نشد تا جسد آن پليد را مانند زغال روى آب افكند .
سپهر ، ناسخ التواريخ حضرت سجاد عليه السّلام ، 3 / 361 - 364
مع القصة ، اين وقت سپاه ابن سعد قصد خيام مقدسه وسرادق 1 ذريه مطهره نمودند . شمر ذي الجوشن با جماعتى از كفره 2 بر در خيام آمد ولشكر را فرمان داد كه : « داخل شويد واز قليل وكثير آنچه به دست شود ، به نهب وغارت برگيريد . »
فرياد : « وا محمداه ! وا علياه ! وا حسناه ! وا حسيناه ! » از أهل بيت رسول خدا بالا گرفت ولشكريان به خيمهها تاختند وبه نهب وغارت پرداختند . سوار از ساعد زنان بكشيدند وگوش پردگيان در اخذ گوشواره بدريدند وگوش أم كلثوم را نيز در طلب گوشواره جراحت كردند وجامههاى زنان را به منازعت -