كان زمان مصعب ابن الزّبير وغزا مصعب باجميرا دخل عسكر مصعب ، فإذا قاتل أبيه في فسطاطه ، فأقبل يختلف في طلبه والتماس غرّته ، فدخل عليه ، وهو قائل نصف النّهار ، فضربه بسيفه « 1 » حتّى برد . « 2 »
الطّبري ، التّاريخ ، 5 / 440 - عنه : القمي ، نفس المهموم ، / 271 - 272 ؛ بحر العلوم ، مقتل الحسين عليه السّلام ( الهامش ) ، / 399 ؛ المحمودي ، العبرات ، 2 / 40 - 41 ؛ مثله المازندراني ، معالي السّبطين ، 1 / 375 - 376
وأخذ رأسه ، فعلّقه في عنق فرسه ، فلمّا دخل الكوفة رآه ابن حبيب بن مظاهر - وهو غلام غير مراهق - فوثب عليه وقتله ، وأخذ رأسه .
الخوارزمي ، مقتل الحسين ، 2 / 19
فلمّا رجعوا إلى الكوفة أخذ الرّأس وجعله في عنق فرسه ، ثمّ أقبل به إلى ابن زياد في القصر ، فبصر به القاسم بن حبيب وقد راهق ، فأقبل مع الفارس لا يفارقه ، فارتاب به
هامش
( 1 ) - [ المعالي : « بالسّيف » ] .
( 2 ) - آن ديگرى سر حبيب را بگرفت وبه سينه أسب خويش آويخت وبه سوى ابن زياد رفت كه در قصر بود .
گويد : قاسم پسر حبيب كه در آن وقت نزديك بلوغ بود ، وى را بديد وبا سوار برفت واز أو جدا نشد . وقتي به درون قصر مىشد ، با وى به درون مىشد وچون برون مىشد ، با وى برون مىشد كه تميمي از أو بدگمان شد وگفت : « پسركم ! چه كار دارى كه مرا دنبال مىكنى ؟ »
گفت : « چيزى نيست . »
گفت : « چرا پسركم به من بگو . »
گفت : « اين سر كه همراه تو است ، سر پدر من است . آن را به من مىدهى كه به خاك كنم ؟ »
گفت : « پسركم ، أمير رضا نمىدهد كه آن را به خاك كنند ، من مىخواهم أمير به سبب كشتن وى مرا پاداش نيك دهد . »
پسر بدو گفت : « اما خدايت بر اين كار پاداش بسيار بد مىدهد . به خدا أو را كه بهتر از تو بود ، كشتهاى . »
وبگريست .
گويد : پسر بماند ووقتي بالغ شد ، هدفى جز دنبال كردن قاتل پدر نداشت . مگر فرصتى به دست آورد وأو را به انتقام پدر بكشد .
گويد : به روزگار مصعب بن زبير كه در باجميرا به جنگ بود ، پسر وارد اردوگاه مصعب شد وقاتل پدر را ديد كه در خيمهء خويش بود وهمچنان به دنبال وى وانتظار فرصت برفت وبيامد ونيمروزى كه به خواب بود ، بر أو درآمد وبا شمشير چندانش بزد كه جان داد . پاينده ، ترجمهء
تاريخ طبري ، 7 / 3043 - 3044