الطّبري ، التّاريخ ، 5 / 434 - 435 - عنه : القمي ، نفس المهموم ، / 263 ؛ المحمودي ، العبرات ، 2 / 31 ؛ مثله المازندراني ، معالي السّبطين ، 1 / 366
ونشب القتال ، فقتل من الجمع جماعة ، وحمل الحرّ بن يزيد على أصحاب عمر بن سعد وهو يتمثّل بقول عنترة :
ما زلت أرميهم بغرّة وجهه * ولبانه حتّى تسربل بالدّم
فبرز إليه رجل من بني الحارث « 1 » ، « 2 » يقال له يزيد بن سفيان ، فما لبّثه الحرّ حتّى قتله « 2 » . « 3 »
المفيد ، الإرشاد ، 2 / 106 - مثله الطّبرسي ، إعلام الورى ، / 244
ثمّ بارز [ الحرّ ] . أبو عليّ مسكوية ، تجارب الأمم ، 2 / 70
وبرز الحرّ وهو يرتجز « 4 » :
هامش
- گفت : « به خدا اگر حر را وقتي كه مىرفت ، ديده بودم ، با نيزه دنبالش مىكردم . »
گويد : در آن اثنا كه كسان به جنگ بودند وجولان مىدادند وحر به جماعت حمله آورده بود وگوش وابروى اسبش زخمدار بود وخون از آن روان بود ، حصين بن تميم ( وى سالار نگهبانان بود وعبيد اللّه أو را به مقابلهء حسين فرستاده بود كه همراه عمر بن سعد بود وبه جز نگهبانان ، سالارى سوارانى را كه اسبشان نيز زره داشت به أو داده بود ) به زيد بن سفيان گفت : « اين حر بن يزيد است كه آرزوى هماوردى وى داشتى . »
گفت : « خوب ! »
وسوى أو رفت وگفت : « اى حر ! هماوردى مىكنى ؟ »
گفت : « بله » وبدو پرداخت .
گويد : از حصين بن تميم شنيدم كه مىگفت : « به خدا با حر هماوردى كرد ، گويى جانش در كفش بود . »
وقتي روبهرو شدند ، حر مهلتش نداد وخونش بريخت . »
پاينده ، ترجمهء تاريخ طبري ، 7 / 3035 - 3036
( 1 ) - [ الإرشاد ط مؤسّسة آل البيت : « من بلحارث » ] .
( 2 - 2 ) [ إعلام الورى : « فقتله الحرّ » ] .
( 3 ) - پس از اين جريان ، جنگ درگير شد واز دو طرف گروهى كشته شدند . حر بن يزيد به لشكر عمر بن سعد حمله افكند وبه شعر عنترة تمثل جست ( كه گويد ) :
پيوسته تير زدم به سفيدى رويش وبه سينهاش تا حدى كه گويا پيراهنى از خون پوشيده بود ( اين شعر از معلقهء عنترة است كه يكى از معلقات هفتگانه است ودر كتاب معلقه « ثغرة » به جاى « غرة » است وثغره گودى است زير گلو است ) .
در اين هنگام مردى از بنى حارث به مبارزهء حر آمد . پس حر مهلتش نداد وأو را بكشت .
رسولي محلّاتى ، ترجمهء ارشاد ، 2 / 106
( 4 ) - [ وفي نفس المهموم مكانه : « وكان أيضا يقول . . . » ] .