هامش
- باشى ؟ »
واز اين سخن اين جماعت را به كنايت شناعتى ( 1 ) مىكرد كه آب را از دواب دريغ نمىدارند وفرزندان رسول خداى را تشنه مىگذارند ! ! بالجملة ، قرة در پاسخ گفت : « امروز أسب خود را آب ندادهام وگاهى كه بخواهم سيراب خواهم كرد . »
در خبر است كه قرة حديث مىكند كه : « چون حر اين سخن با من گفت ، فهم كردم كه مىخواهد از ميان حربگاه كنارى گيرد وقتال ندهد ومكروه مىدارد كه انديشهء خود را مكشوف سازد . سوگند با خداى اگر مرا از عزيمت خود آگهى داده بود ، به ملازمت أو حاضر خدمت حسين شدم . »
بالجملة ، حر از كنار قرة به يك سوى شد واندكاندك به لشكرگاه حسين عليه السّلام راه نزديك مىكرد .
مهاجر بن أوس گفت : « اى حر ! خوى وخصال تو را ديگرگونه مىنگرم . مگر انديشه مىكنى كه حمله افكنى . »
حر أو را پاسخ نگفت ورعدهء ( 2 ) سخت أو را بگرفت . چنانكه گوشت بر دوش أو چون سيماب در ترجرج ( 3 ) افتاد . مهاجر گفت : « اى حر ! امر تو دستخوش شك وريب گشت . سوگند با خداى تو را در هيچ حربگاهى بدين صفت نگران نشدم واگر از من پرسش كردند كه : أشجع أهل كوفه كيست ؟ بيرون تو كس را ياد نكردم . »
فقال له الحرّ : إنّي واللّه أخيّر نفسي بين الجنّة والنّار ، فو اللّه لا أختار على الجنّة شيئا ولو قطّعت وأحرقت .
حر گفت : « سوگند با خداى كه من نفس خويش را در ميان بهشت ودوزخ مخيّر داشتم . قسم با خداى كه اختيار نخواهم كرد هيچ چيز را بر بهشت . اگر چند مرا پارهپاره كنند وبه آتش بسوزانند . »
در شرح شافيه مسطور است كه : « اين وقت حر روى به فرزند خود على كرد ؛
وقال : يا بنيّ ! لا صبر لي على النّار ، فسر بنا إلى الحسين لننصره ونقاتل بين يديه ، فلعلّ اللّه تعالى يرزقنا الشّهادة الّتي لا انقطاع لها .
گفت : « اى پسرك من ! مرا شكيبايى بر آتش دوزخ نيست . بيا تا به حضرت حسين رويم وأو را نصرت كنيم وبا دشمنان أو رزم زنيم . باشد كه به ادراك شهادت ، سعادت ابدى بدست كنيم . »
گفت : « اى پدر ! من هرگز بيرون رضاى تو كار نكنم . »
ودر ركاب پدر روان شد . لشكريان را چنان مىنمود كه ايشان به آهنگ جنگ مىروند . چون لختى از صف دور شدند ، حر دست بر سر نهاد وهمى گفت :
اللّهمّ ! إليك أنبت فتب عليّ ، فقد أرعبت قلوب أوليائك وأولاد نبيّك .
« اى پروردگار من ! توبت وانابت ( 4 ) به حضرت تو آوردم . بر من ببخشاى ! چه دلهاى اولياى تو را وفرزندان پيغمبر تو را به ترس وبيم افكندم . »
وچون با حسين عليه السّلام راه نزديك كرد ، از أسب پياده شد وزمين ببوسيد وپيشانى برخاك نهاد .
فقال له الحسين : من تكون ؟ إرفع رأسك .
حسين عليه السّلام فرمود : « چه كس باشى ؟ سر از خاك بردار . » -