تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 393

مساهمون:

ص٣٩٣
الطّبري ، التّاريخ ، 5 / 427 - 428 - عنه : القمي ، نفس المهموم ، / 254 - 255 ؛ المقرّم ،
هامش
- گفت : « به يكى از سه چيز كه به شما گفت ، رضايت نمىدهيد ؟ » عمر بن سعد گفت : « به خدا اگر كار با من بود ، رضايت مىدادم ؛ اما أمير تو اين را نپذيرفت . » گويد : حر بيامد وبا كسان بايستاد . يكى از مردم قومش نيز با وى بود به نام قره پسر قيس . حر بدو گفت : « امروز اسبت را آب داده‌اى ؟ » گفت : « نه . » گفت : « نمىخواهى آبش دهى ؟ » قره گويد : به خدا پنداشتم كه مىخواهد دور شود وحاضر جنگ نباشد ونمىخواهد به هنگام اين كار أو را ببينم واز أو خبر دهم ، گفتمش : « آبش نداده‌ام ومىروم آبش مىدهم . » گويد : از جايى كه وى بود ، دور شدم . گويد : به خدا اگر مرا از مقصود خويش آگاه كرده بود ، با وى پيش حسين رفته بودم . گويد : بنا كرد كم‌كم به حسين نزديك شد . يكى از قوم وى به نام مهاجر پسر أوس گفت : « اى پسر يزيد ! چه مىخواهى ؟ مىخواهى حمله كنى ؟ » گويد : « أو خاموش ماند ولرزش سراپايش را گرفت . » مهاجر گفت : « به خدا كار تو شگفتىآور است ، هرگز به هنگام جنگ تو را چنين نديده بودم كه اكنون مىبينم . اگر به من مىگفتند : دليرترين مردم كوفه كيست ، از تو نمىگذشتم . اين چيست كه از تو مىبينم ؟ » گفت : « به خدا خودم را ميان بهشت وجهنم مردّد مىبينم . به خدا اگر پاره پاره‌ام كنند وبسوزانند ، چيزى را بر بهشت نمىگزينم . » گويد : آن‌گاه أسب خويش را بزد وبه حسين عليه السّلام پيوست وگفت : « خدايم فدايت كند . من همانم كه تو را از بازگشت بداشتم وهمراه تو شدم ودر اين مكان فرودت آوردم . به خدايى كه جز أو خدايى نيست ، گمان نداشتم اين قوم آنچه را گفته بودى ، نپذيرند وكار ما به اين‌جا بكشد . به خويش مىگفتم كه قسمتى از دستور اين قوم را أطاعت مىكنم كه نگويند از اطاعتشان برون شده‌ام ؛ ولى آنها اين چيزها را كه حسين مىگويد ، مىپذيرند . به خدا اگر مىدانستم كه نمىپذيرند ، چنان نمىكردم . اينك پيش تو آمده‌ام واز آنچه كرده‌ام به پيشگاه پروردگارم توبه مىبرم ؛ تو را به جان يارى مىكنم تا پيش رويت بميرم . آيا اين را توبهء من مىدانى ؟ » گفت : « آرى ، خدا توبه‌ات را مىپذيرد وتو را مىبخشد . نام تو چيست ؟ » گفتم : « من حر هستم پسر يزيد . » گفت : « تو چنان‌كه مادرت نامت داد ، حرّى ! ان شاء اللّه در دنيا وآخرت حرّى . فرود آي . » گفتم : « من به حال سواري از پياده بهترم . بر اسبم مدتي با آنها مىجنگم وآخر كارم به فرود آمدن مىكشد . » گفت : « خدايت رحمت كناد ! هرچه به نظرت مىرسد ، بكن . » پاينده ، ترجمهء تاريخ طبري ، 7 / 2978 - 2979 ، 3027 - 3028