تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 333

مساهمون:

ص٣٣٣
هامش
- گفتند : « مىشناسيم . » فرمود : « مىدانيد على در اسلام از همگان سبقت دارد ودر علم وحلم از همگان فضيلت أو را است وأو است مولاي هر مؤمن وهر مؤمنه ؟ » گفتند : « جز اين نيست . » فرمود : « پس چرا خون مرا مباح مىدانيد ؟ وحال آن‌كه فرداى قيامت پدر من مردم بزه‌كار ( 1 ) را از حوض كوثر مىراند ، چنان‌كه شتران را از آبگاه رانند ولواى حمد در دست پدر من است . » گفتند : « ما بر اين جمله دانائيم وبا اين همه تو را دست باز ندهيم تا گاهى كه با لب تشنه شربت مرگ بنوشى . » چون حسين اين كلمه بشنيد ، دست فرا برد ومحاسن مبارك را درپيچيد ، ثمّ قال : إشتدّ غضب اللّه على اليهود ، حين قالوا : عزير ابن اللّه ، واشتدّ غضب اللّه على النّصارى ، حين قالوا : المسيح ابن اللّه ، واشتدّ غضب اللّه على المجوس ، حين عبدوا النّار من دون اللّه ، واشتدّ غضب اللّه على قوم قتلوا ابن نبيّهم ، واشتدّ غضب اللّه على هذه العصابة الّذين يريدون قتل ابن نبيّهم ، أما واللّه لا أجيبهم إلى شيء ممّا يريدون حتّى ألقى اللّه وأنا مخضّب بدمي ، ثمّ قال لهم : فلم تستحلّون دمي ؟ قالوا : بغضا وعدوانا . فرمود : « شدت كرد غضب خدا بر يهود ، گاهى كه عزير را پسر خداى خواندند ، وشدت كرد خشم خداى بر نصارى ، وقتي عيسى را پسر خدا دانستند ، وشدت كرد غضب خدا بر مجوس ، وقتي به پرستش آتش پرداختند ، وشدت كرد غضب خدا بر قومي كه پسر پيغمبر خود را كشتند ، وشدت كرد غضب خدا بر اين جماعت كه ارادهء قتل پسر پيغمبر خود دارند . سوگند با خداى به هيچ‌گونه اين جماعت را أجابت نكنم از آنچه در دل دارند تا گاهى كه خداى را ملاقاة كنم وبه خون خويش مخضب باشم . هان اى جماعت ! از چه روى قتل مرا بر خود واجب شمرده‌ايد ؟ » گفتند : « به حكم دشمنى وكين‌توزى . » ( 1 ) . بزه ، بر وزن مزه : گناه . سپهر ، ناسخ التّواريخ سيّد الشّهداء عليه السّلام ، 2 / 236 - 239 اين وقت آن حضرت هردو لشكر را به جاى گذاشت وبه سوى سراپردهء خويش روان شد . زينب عليها السّلام حديث مىكند كه : « چون حسين را نگريستم كه باز سراپرده مىشود ، به خيمهء خويش در رفتم وبنشستم ، باشد كه نداند من از بيرون خيمه به نظاره بودم . چون به ميان سراپرده آمد ، فرمود : « كجاست زينب ؟ » عرض كردم : « لبيك يا اخى ! » آن‌گاه أم كلثوم را طلب فرمود . بعد از آن فرمود : « رقيه وصفيه وسكينه وفاطمه صغرى را بخوانيد . » چون همگان حاضر شدند ، عرض كردند : « يا أبا عبد اللّه ! مگر حاجتي است ؟ » فقال : حاجتي أوصيكنّ إذا أنا قتلت فلا تشققنّ عليّ جيبا ولا تلطمنّ عليّ خدّا ولا تخدشنّ عليّ وجها . فرمود : « حاجت من آن است كه وصيت مىكنم شما را گاهى كه من كشته مىشوم ، گريبان بر من پاره مكنيد وچهره را لطمه مزنيد وگونه را مخراشيد . » زينب عرض كرد : « اى برادر ! اين سخن كسى است كه بر قتل خود يقين داشته باشد . » -