تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 331

مساهمون:

ص٣٣١
هامش
- لاجرم ايشان در دنيا وآخرت خايب وخاسر ( 4 ) باشند . » چون حبيب بن مظاهر سخن شمر را اصغا نمود ، فقال له : واللّه إنّي لأراك تعبد اللّه على سبعين حرفا وأنا أشهد أنّك صادق ، ما تدري ما يقول ، قد طبع اللّه على قلبك . حبيب گفت : « اى شمر ! تو خداى را به هفتاد شك وريب عبادت مىكنى ومن شهادت مىدهم كه اين سخن به صدق گفتى كه : « من نمىدانم حسين چه مىگويد . » البتة نمىدانى ، خداوند قلب تو را به خاتم خشم مختوم ( 5 ) داشته وبه غشاوهء غضب مغمور ( 6 ) فرمود . » ديگر باره حسين آغاز سخن فرمود : ثمّ قال لهم : فإن كنتم في شكّ من هذا ، أفتشكّون أنّي ابن بنت نبيّكم ؟ فو اللّه ما بين المشرق والمغرب ابن بنت نبيّ غيري ، [ . . . ] وإنّما تقدم على جند لك مجنّد . فرمود : « اگر بدانچه گفتم شما را شك وشبهتى است ، آيا همچنان در شك مىباشيد كه من پسر دختر پيغمبر شما مىباشم ؟ سوگند با خداى در ميان مشرق ومغرب ، پسر دختر پيغمبرى جز من نيست . خواه در ميان شما وخواه در غير شما ، واي بر شما ، از شما كسى را كشته‌ام وشما خون أو را از من طلب مىكنيد ؟ يا مالي را از شما تباه كرده‌ام ؟ يا كسى را به جراحتي آسيب زده‌ام ، قصاص مىجوئيد ؟ » هيچ كس آن حضرت را پاسخ نگفت . ديگر باره ندا درداد كه : « اى شبث بن ربعي ! واى حجار بن ابحر ! واى قيس بن أشعث ! واى يزيد بن حارث ! مگر شما نبوديد كه به سوى من نامه‌ها متواتر كرديد كه ميوه‌هاى أشجار ما رسيده است وبوستانهاى ما سبز گشته است ؟ به سوى ما تعجيل كن كه از براي تو لشكرها آراسته‌ايم . » اين وقت أشعث آغاز سخن كرد وگفت : « ما نمىدانيم چه مىگويى ؟ هم‌اكنون حكم بنى عم خود يزيد را بپذير وأو تو را جز به دلخواه تو ديدار نخواهد كرد . » فقال لهم الحسين : لا واللّه لا أعطيكم بيدي إعطاء الذّليل ولا أفرّ لكم فرار العبيد ، ثمّ نادى : يا عباد اللّه ! إنّي عذت بربّي وربّكم أن ترجمون وأعوذ بربّي وربّكم من كلّ متكبّر لا يؤمن بيوم الحساب . فرمود : « لا واللّه . هرگز دست خود از در ذلت به دست كس ندهم واز شما نگريزم ؛ چنان‌كه عبيد گريزند . يا عباد اللّه ! من به پروردگار خود وپروردگار شما پناهنده‌ام كه شما را ناپديد كند وبه حضرت خداوند گريزنده‌ام ، از هر متكبرى كه ايمان به روز حساب ندارد . » آن‌گاه از راحلهء خود فرود آمد وعقبة بن سمعان را بفرمود تا آن شتر را عقال بر نهاد وأسب رسول خداى را كه مرتجز نام داشت ، طلب نمود وبرنشست وبا چند تن از أصحاب به ميان هردو صف روان شد وبرير بن خضير از پيش روى مىرفت . ( 1 ) . قرآن مجيد ( 10 ، 72 ) . ( 2 ) . قرآن مجيد ( 8 ، 195 ) . ( 3 ) . سورهء 22 ، آيهء 11 . -
موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 331 | مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية