هامش
- مرا مىجويند ؛ چون مرا دست يازند ، به غير من نپردازند .
چون أبو عبد اللّه عليه السّلام سخن بدين جا آورد ، فرزندان وبرادران وبرادرزادگان وپسرهاى عبد اللّه آغاز سخن كردند وگفتند : « لا واللّه ما بدين كار گردن ننهيم وبعد از تو زندگانى نخواهيم .
لا أرانا اللّه ذلك أبدا .
خداوند ما را هرگز بدين ناستوده كردار ديدار نكند . »
نخستين عباس بن علي بن أبي طالب عليهم السّلام آغاز سخن كرد ولختى بدين منوال بپرداخت .
فقال الحسين عليه السّلام : يا بني عقيل ! حسبكم من القتل بمسلم بن عقيل فاذهبوا أنتم ، فقد أذنت لكم .
حسين عليه السّلام فرمود : « اى فرزندان عقيل ! قتل مسلم توانايى صبر وشكيبايى را از شما برتافت . بر اين مصيبت فزونى مجوييد ! من شما را رخصت كردم كه از اين داهيه ( 1 ) خوانخواره به جانبي كناره گيريد . »
عرض كردند : سبحان اللّه ! مردم با ما چه گويند ؟ وما چه پاسخ دهيم ؟ كه گوييم : سيّد خود را ومولاي خود را وپسر عمّ خود را در ميان دشمن گذاشتيم ودست بازداشتيم بىآنكه سوفار خدنگى به زه نهيم ( 2 ) يا به زخم نيزه كسى را دفع دهيم واگرنه شمشيرى از نيام بكشيم ودشمنى بكشيم . لا واللّه ما بيزاريم از چنين كردار . الا آنكه جان ومال وأهل وعيال را در راه تو فدا كنيم ودر ركاب تو با دشمن تو رزم زنيم تا بر ما همان فراز آيد كه بر تو آيد . خداوند زشت كناد آن زندگانى را كه بعد از تو خواهيم . »
اين وقت مسلم بن عوسجة برخاست .
فقال : أنحن نخلّي عنك ؟ فبما نعتدر إلى اللّه في أداء حقّك ؟ لا واللّه حتّى أطعن في صدورهم برمحي وأضربهم بسيفي فاثبت قائمه في يدي ولو لم يكن معي سلاح أقاتلهم به ، لقذفتهم بالحجارة ، واللّه لا نخلّيك حتّى يعلم اللّه أنّا قد حفظنا غيبة رسول اللّه فيك ، أما واللّه لو علمت أنّي أقتل ثمّ أحيى ثمّ أحرق حيّا ثمّ أذرى - يفعل ذلك بي سبعين مرّة - ما فارقتك حتّى ألقى حمامي دونك ، فكيف لا أفعل ذلك وإنّما هي قتلة واحدة ، ثمّ هي الكرامة الّتي لا انقضاء لها أبدا .
عرض كرد : « يا ابن رسول اللّه ! آيا ما آن كس باشيم كه دست از تو بازداريم ؟ پس با كدام حجت در حضرت إله اداى حق تو را عذر خواه شويم ؟ لا واللّه ما همچنان پابرجاييم تا سينهء معادى را دستخوش نيزه خطى فرمائيم واندام اعدا را نيام شمشير مشرفى سازيم واگر ما را سلاح جنگ نباشد ، به زخم سنگ قتال خواهيم داد . سوگند با خداى كه ما از خدمت تو به يك سوى نشويم تا در حضرت حق مورد طعن ودق نگرديم ومردمان بدانند كه ما در خدمت تو ، غيبت رسول خداى را نگران بوديم . سوگند با خداى اگر بدانم كشته مىشوم ، آنگاه زنده مىگردم ، آنگاه مرا زنده مىسوزانند وخاكستر مرا بر باد مىدهند واين كردار را هفتاد كرت با من به كار مىبندند ، هرگز از تو جدا نخواهم شد تا گاهى كه در حضرت تو مرگ را ملاقاة كنم . همانا اين شهادت كرة واحدة هلاكتى است واز پس آن جاودانه كرامتي است كه هرگز به نهايت نخواهد شد . »
چون سخن بدينجا آورد ، زهير بن القين برخاست .
فقال : واللّه لوددت أنّي قتلت ثمّ نشرت ثمّ قتلت حتّى أقتل هكذا ألف مرّة وأنّ اللّه يدفع بذلك القتل عن -