حتى أموري كه قديم نيستند بلكه حادثند همهء اينها از تحت أصل فانى شدن ونيستى پس از هستى ، خارج مىباشند وتنها اختلافى كه در ميان فلاسفه وجود دارد مربوط به معاد جسماني است كه بعضي از فلاسفه آن را انكار كردهاند وفقط فلاسفهء اسلامى آن را قبول دارند آن هم با دليل شرعي نه عقلي زيرا مىگويند براي عقل در وجود وعدم معاد جسماني استحالهاى لازم نمىآيد اما اگر بخواهيم با توجه به أصل عدم جواز اعادهء معدوم ، معاد جسماني را ثابت كنيم بايد رأى أبو الحسين بصرى معتزلي را بپذيريم كه مىگويد : فنا ونابود شدن دنيا عبارت از اين است كه آن چنان اجزاى موجود خرد شده واز هم متفرق ودور شوند كه از حيّز انتفاع بيرون روند نه اين كه عدم صرف باشند ولى اين نظريه مورد اشكال مىباشد زيرا از باب مثال بدن زيد كه تنها اجزاى نرم شدهء از هم جدا نيست بلكه بقيهء عوارض وخصوصيات ويژهء آن را نيز شامل مىشود وهنگامى كه اجزاء اين چنين از هم بپاشند تمام آنها معدوم شده وبدن با اين وضع فانى مىشود وموقع برگشتن اگر عين آن با تمام آن خصوصيات برگردد ، اعادهء معدوم است ولى اگر آنها كه از بين رفته برنگردد ناچار غير آنها برگشته ودر اين صورت ثواب وعقاب به بدن غير اصلى تعلق گرفته وبر خلاف قرآن است كه مىفرمايد :
« وَلا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى *
« 17 » » واين اشكال وارد است مگر اين كه بگوييم آنچه كه مورد كيفر يا پاداش قرار مىگيرد ونفس ناطقهء انساني است ، واين بدن ظاهري تنها وسيله وابزار است كه وقتي معدوم شد برگشتن عين آن لازم نيست بلكه برگشتن شبيه آن هم كافى است اما اين مطلب بنا بر مذهب حكما وفلاسفه كه قائل به اصالت نفس ناطقه مىباشند درست در مىآيد نه با عقيدهء أبو الحسين بصرى معتزلي كه أكثر محققان اسلامى هم آن را پذيرفتهاند .
هامش
( 17 ) سوره انعام ( 6 ) آية ( 163 ) يعنى : هيچ نفسي بار گناه ديگرى را بر دوش نمىگيرد .