تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح نهج البلاغة ( فارسي ) — صفحة 109

مساهمون:

ص١٠٩
وسايل بالندگى ومباهات در اختيار داشتند ، برخى پادشاهان وفرمانروايان وبرخى ديگر رعيت وفرمانبر ايشان بودند ، آنان در باطن قبرها خزيدند وزمين بر آنها مسلط شده ، گوشتهاى آنان را خورده وخونهاى ايشان را آشاميده ، پس در شكاف گورها آن چنان بىحسّ وحركت قرار گرفتند كه نشانى از آنها پيدا نيست ، هول وهراسها ايشان را به وحشت در نمىآورد ، وبد حاليها اندوهگينشان نمىكند ، به زمين لرزه‌ها اعتنايى ندارند وبه بانگ رعدها گوش نمىدهند ، آنان ( مردگان ) غايبانى هستند كه كسى در انتظار بازگشتشان نيست وشاهدانى كه حضور ( محسوس ) ندارند ، اينان روزگارى گردهم بودند وبا همديگر انس والفت داشتند امّا اكنون از يكديگر جدا وپراكنده شدند ، از درازى مدت ودورى جايشان نيست كه خبري از آنها به ما نمىرسد واز ديار وخانه‌هاى آنان بانگى بر نمىخيزد ، بلكه جامى به آنها نوشانيده‌اند كه زبانشان را لآل وگوش ايشان را كر وجنبشهاى آنان را به سكون مبدّل ساخته است ، پس در هنگام بيان حالات خود ، بيهوش ، مانند افراد به خاك افتاده ، خوابيده‌اند ، اينها همسايگانى هستند كه با هم انس نمىگيرند ، ودوستانى كه به ديدار همديگر نمىروند ، رابطهء آشنايى ميانشان كهنه شده وسببهاى برادرى از آنها بريده شده است ، واز اين رو ، با آن كه جمعشان زياد است همگى تنهايند وبا آن كه با هم دوست بوده‌اند ، از هم دورند ، براي شب ، صبحي وبراي روز ، شامي ، نمىشناسند ، در هر كدام از شب يا روز كه مرده‌اند ، همان وقت در نظر آنها ادامه دارد ، سختيهاى قبر وآن جهان را سخت‌تر از آنچه مىترسيدند مشاهده كردند ونشانه‌هاى آن را بزرگتر از آنچه فرض مىكردند ، ديدند ، بالآخرة دو سرانجام زندگانى ( خوبى وبدى ) آنان را به آن جا كه بايد ببرد ، برد ، وبه آخرين درجهء چيزى كه از آن مىترسيدند ، يا به آن اميدوار بودند ، رسيدند ، واگر به سخن مىآمدند نمىتوانستند آنچه را كه ديده وبه آن برخورد كرده‌اند ، بيان كنند ، واگر چه اثرى از آنها نمانده وخبري از ايشان نيست امّا ديده‌هاى عبرت بين به جانب آنان مىنگرد وگوشهاى خردمندان از آنان مىشنود كه با زبان حال مىگويند : صورتهاى زيباى با طراوت ، چروك وزشت
شرح نهج البلاغة ( فارسي ) — صفحة 109 | ابن ميثم البحراني / محمدى مقدم