له : قلت كذا وكذا ، وقال كذا وكذا . فقال : نصحته وربّ المروة الشّهباء ، أمّا وربّ البنيّة إنّ الرأي لما رأيته ، قبله أو تركه ، ثمّ قال :
ربّ مستنصح يغشّ ويردي * وظنين بالغيب يلفى نصيحا « 1 »
الطّبري ، التّاريخ ، 5 / 382 - عنه : المحمودي ، العبرات ، 1 / 347
ثمّ إنّه عزم على المسير إلى العراق ، فدخل عليه عمر « 2 » بن عبد الرّحمان [ بن
هامش
( 1 ) - عمرو بن عبد الرّحمان مخزومى گويد :
وقتي نامههاى مردم عراق به حسين رسيد وآماده حركت شد ، در مكّه پيش وى رفتم وحمد خداى گفتم وثناى أو كردم وگفتم : « اى پسر عمو ! پيش تو آمدم كه چيزى بهعنوان اندرز با تو بگويم . اگر مرا نيكخواه مىدانى ، بگويم ؛ وگرنه از گفتن آنچه مىخواهم ، چشم بپوشم . »
گفت : « بگوى كه به خدا تو را بدعقيده ودلبستهء چيز وكار زشت نمىپندارم . »
گفتم : « شنيدهام مىخواهى سوى عراق روان شوى . از اين سفر بر تو بيمناكم كه سوى شهري مىروى كه عاملان دارد واميران كه بيت المالها را به كف دارند . مردم نيز بندگان اين درهم ودينارند وبيم دارم كساني كه وعده يارى به تو دادهاند وكساني كه تو را از مخالفانت بيشتر دوست دارند ، با تو بجنگند . »
حسين گفت : « اى پسر عمو ! خدايت پاداش نيك دهاد . مىدانم كه از سر نيكخواهى آمدهاى وخردمندانه سخن كردى . هرچه پيش آيد ، رأى تو را كار بندم يا بگذارم ، پيش من پسنديدهترين مشاورى ، وبهترين اندرزگوى . »
گويد : از پيش وى برفتم وبه نزد حارث بن خالد ( أو نيز مخزومى ) رفتم كه از من پرسيد : « حسين را ديدى ؟ »
گفتم : « آرى . »
گفت : « با تو چه گفت وبا وى چه گفتى ؟ »
گويد : « گفتمش ، چنين وچنان گفتم وأو به من چنان وچنين گفت . »
گفت : « قسم به پروردگار سنگ سپيد كه اندرز گفتهاى . قسم به پروردگار كعبه كه رأى درست همين است . بپذيرد يا نپذيرد . »
آنگاه شعري خواند به اين مضمون :« بسا مشورت جوى كه دغلى بيند * وبه هلاكت افتد !
واى بسا بدگمان از ناديده * كه اندرزگويى بيابد . »پاينده ، ترجمهء تاريخ طبري ، 7 / 2963 - 2964
( 2 ) - في النسخ : عمرو ، والتّصحيح من الترجمة الفارسية والطّبريّ .