عليه . « 1 »
الطّبري ، التّاريخ ، 5 / 412 - 413 - عنه : القمّيّ ، نفس المهموم ، / 219 ؛ المحمودي ، العبرات ، 1 / 436
قال : فاشتدّ العطش « 2 » من الحسين وأصحابه ، وكادوا أن يموتوا عطشا ، فدعا بأخيه العبّاس رحمه اللّه وصيّر إليه ثلاثين « 3 » فارسا ، وعشرين « 4 » راجلا ، وبعث معهم عشرين قربة ، فأقبلوا في جوف اللّيل ، حتّى دنوا من الفرات ، فقال عمرو بن الحجّاج : من هذا ؟ فقالوا :
رجال من أصحاب الحسين ، يريدون الماء . فاقتتلوا على الماء قتالا عظيما ، « 5 » فكان قوم يقتتلون ، وقوم يملؤن القرب ، حتّى ملؤها « 5 » .
هامش
( 1 ) - گويد : وقتي تشنگى بر حسين ويارانش سخت شد ، عباس بن علي بن أبي طالب برادر خويش را پيش خواند وبا سى سوار وبيست پياده فرستاد وبيست مشك همراهشان كرد كه شبانگاه برفتند ونزديك آب رسيدند ونافع بن هلال جملي با پرچم پيشاپيش مىرفت . عمرو بن حجاج زبيدى گفت :
« كيستى ؟ بگو براي چه آمدهاى ؟ »
گفت : « آمدهايم از اين آب كه ما را از آن بداشتهاند ، بنوشيم . »
گفت : « بنوش ، نوش جانت ! »
گفت : « نه . تا حسين واين گروه از يارانش كه مىبينى ، تشنهاند ، يك قطره نخواهيم نوشيد . »
گويد : پس از آن ، كسان نمودار شدند . عمرو گفت : « نه ، به خدا راهى براي آب دادن اينان نيست . ما را اينجا گذاشتهاند كه آب را از آنها منع كنيم . »
گويد : وچون ياران نافع نزديك رسيدند ، به پيادگان گفت : « مشكها را پر كنيد ! »
پيادگان هجوم بردند ومشكها را پر كردند . عمرو بن حجاج ويارانش پيش دويدند . عباس بن علي بن أبي طالب ونافع بن هلال به آنها حمله بردند وپسشان زدند كه به جاى خويش بازگشتند . آنگاه گفتند :
« برويم ! »
اما راهشان را گرفتند . عمرو بن حجاج سوى آنها آمد ودرگيرى اندكى شد . يكى از ياران عمرو بن حجاج كه از طايفهء صداء بود ، زخم خورد . نافع بن هلال زخمش زده بود . مىپنداشت چيزى نيست ، اما پس از آن بدتر شد واز همان زخم بمرد .
گويد : ياران حسين با مشكها بيامدند وآب را پيش وى بردند .
پاينده ، ترجمهء تاريخ طبري ، 7 / 3006 - 3007
( 2 ) - في النّسخ : الغضب .
( 3 ) - في النّسخ : ثلاثون .
( 4 ) - في النّسخ : عشرون .
( 5 ) ( 5 - 5 ) في د : فكانوا قوما يقتتلون ، وقوما يملؤن الماء في القرب .