ابن طاووس ، اللّهوف ، / 81 - 84 - عنه : البهبهاني ، الدّمعة السّاكبة ، 4 / 276 ؛ الدّربندي ، أسرار الشّهادة ، / 255 ؛ المازندراني ، معالي السّبطين ، 1 / 297 - 298 ؛ مثله الأمين ، لواعج الأشجان ، / 102 - 103 ؛ الزّنجاني ، وسيلة الدّارين ، / 76
ثمّ أنّه نزل عن فرسه وجلس بعد ذلك يصلح سيفه وهو يقول :
يا دهر أفّ لك من خليل * كم لك بالإشراق والأصيل
من طالب وصاحب قتيل * والدّهر لا يقنع بالبديل
وكلّ حيّ سالك سبيلي * ومنتهى الأمر إلى الجليل
ولم يزل يكرّر هذه الأبيات حتّى سمعت أخته زينب ، فوثبت تجرّ ذيلها حتّى انتهت إليه ، وقالت له : يا أخي وقرّة عيني ! ليت الموت أعدمني الحياة ، يا خليفة الماضين ، وثمال الباقين ، هذا كلام من أيقن بالموت ، وا ثكلاه ! اليوم مات جدّي محمّد المصطفى ، وأبي عليّ
هامش
- هي فرياد مىزد : « اى واي يا محمّد ! اى واي يا علىّ ! اى واي مادر ! اى واي برادر ! اى واي حسين ! اى واي از بيچارگىاى كه پس از تو در پيش داريم ، اى أبا عبد اللّه . »
راوي گويد : حسين ، خواهر را تسلّى داد وگفت : « خواهرم ! تو به وعدههاى الهى دلگرم باش كه ساكنين آسمانها همه فانى گردند وأهل زمين همه مىميرند وهمهء مخلوقات جهان هستى راه نيستى مىپيمايند . »
سپس فرمود : « خواهرم أمّ كلثوم ! وتو اى زينب ، وتو اى فاطمه ، وتو اى رباب ، توجّه كنيد ! من كه كشته شدم ، گريبان چاك مزنيد ، وصورت به ناخن مخراشيد وسخنان بيهوده بر زبان مياوريد ! »
وبه روايت ديگر ، زينب كه در گوشهاى با زنان ودختران حرم نشسته بود ، همينكه مضمون آيات را شنيد ، سربرهنه ودامنكشان بيرون شد وهمى آمد تا نزد برادر رسيد وگفت : « آه چه مصيبتى ! اى كاش مرگ به اين زندگى من پايان مىداد . امروز احساس مىكنم كه مادرم فاطمه وپدرم على وبرادرم حسن را از دست دادهام ؛ اى يادگار گذشتگان وپناه بازماندگان ! »
حسين نگاهى به خواهر كرد وفرمود : « خواهرم ! دامن شكيبايى را شيطان از دستت نگيرد . »
گفت : « پدر ومادرم به قربانت ! راستى به همين زودى كشته مىشوى ؟ اى من به فدايت ! »
گريه راه گلوى حسين را گرفت وچشمها پر از أشك شد . سپس فرمود : « اگر مرغ قطا را به حال خود مىگذاشتند ، در آشيانهء خود مىخوابيد . »
زينب گفت : « واويلا ! تو به ظلم وستم كشته مىشوى ؟ اين زخم بر دل زينب عميقتر وتحمّلش سختتر است . »
اين بگفت ودست برد وگريبان چاك زد وبيهوش روى زمين افتاد . حسين عليه السّلام برخاست وآب بر سروصورت زينب بيفشاند تا به هوش آمد . سپس تا آنجا كه مىتوانست ، تسليتش داد ومصيبتهاى پدر ومادر وجدّش را يادآور شد .
فهرى ، ترجمهء لهوف ، / 81 - 84