ابن الأثير ، الكامل ، 3 / 279 - 280
وهو : أنّ الحسين عليه السّلام سار إلى « 1 » مرحلتين من الكوفة ، فوافاه إنسان يقال له : الحرّ بن يزيد الرّياحيّ ، ومعه ألف فارس من أصحاب ابن زياد شاكين في السّلاح ، فقال للحسين عليه السّلام : إنّ الأمير عبيد اللّه بن زياد « 2 » قد أمرني أن لا أفارقك أو أقدم بك عليه « 2 » . وأنا واللّه كاره أن يبتليني بشيء من أمرك ، غير أنّي قد أخذت بيعة القوم . فقال له الحسين عليه السّلام :
هامش
- داشته باشيد وعقيدهء شما غير از آن است كه نامهء شما متضمن آن شده ونمايندگان شما گفته وخواستهاند ، من از شما منصرف شده ، برمىگردم . »
حر گفت : « ما به خدا نمىدانيم آن نامهها چيست وآن نمايندگان چه كساني هستند كه تو به آنها اشاره مىكنى . »
حسين دو خورجين آورد ونامهها را بيرون ريخت . حر گفت : « ما از آنها كه به تو نامه نوشتهاند ، نمىباشيم . به ما امر داده شده كه اگر تو را پيدا كنيم ، آزاد نگذاريم تا نزد عبيد اللّه بن زياد ببريم . »
حسين گفت : « مرگ نزديكتر وگواراتر از آن است . »
سپس فرمود ، ياران أو سوار شوند . آنها هم سوار شدند كه بروند ؛ ولى حر مانع شد . حسين به أو گفت :
« مادرت به عزاى تو بنشيند ، چه مىخواهى ( چه مىكنى ) ؟ »
به أو گفت : « به خدا قسم اگر غير از تو يكى از عرب هركه باشد ، اين سخن را به من مىگفت ، من هم مادر أو را از اين عزا بىبهره نمىگذاشتم ؛ ولى من راهى براي ذكر نام مادر تو ندارم واگر نام أو را ببرم ، هرچه مىتوانم ، بخوبى نامش را ياد خواهم كرد . »
حسين گفت : « چه مىخواهى ( بكنى ) ؟ »
حر گفت : « مىخواهم تو را نزد ابن زياد ببرم . »
حسين گفت : « به خدا من متابعت نخواهم كرد . »
حر گفت : « به خدا من هم تو را آزاد نمىگذارم . »
اين سخن را سه بار تكرار كردند . حر به أو گفت : « به من دستور جنگ تو را ندادهاند . به من دستور دادهشده كه از تو جدا نشوم ( تو را آزاد نگذارم ) تا وارد كوفه كنم . اگر تو امتناع كنى ، بايد راهى را بگيرى كه به كوفه منتهى نشود . به مدينه هم نروى تا من به ابن زياد بنويسم وتو هم به يزيد يا ابن زياد بنويس .
شايد خداوند سلامت را نصيب من كند كه دچار كار تو نشوم وبه اين بليه مبتلا نگردم . »
خليلي ، ترجمهء كامل ، 5 / 148 - 150
( 1 ) - [ في كشف الغمّة والفصول المهمّة : « حتّى صار على » ، وفي نور الأبصار : « فلمّا كان بينه وبينها مسافة » ] .
( 2 ) ( 2 - 2 ) [ في الفصول المهمّة ونور الأبصار : « أخرجني عينا عليك ، وقال لي إن ظفرت به لا تفارقه أو تجئي به » ] .