المفيد ، الإرشاد ، 2 / 78 - 82 - عنه : المجلسي ، البحار ، 44 / 375 - 378 ؛ البحراني ، العوالم ، 17 / 225 - 228 ؛ البهبهاني ، الدّمعة السّاكبة ، 4 / 247 - 250 ؛ الدّربندي ، أسرار الشّهادة ، / 251 - 252 ؛ القمي ، نفس المهموم ، 186 - 190 ؛ الجواهري ، مثير الأحزان ، / 41 - 42 ، 43 - 44 ؛ الزّنجاني ، وسيلة الدّارين ، / 62 - 65 ؛ مثله الفتّال ، روضة الواعظين ، / 153 - 154 ؛ المازندراني ، معالي السّبطين ، 1 / 269 - 274 ؛ الأمين ، أعيان الشّيعة ، 1 / 596 ، لواعج الأشجان ، / 88 - 92
هامش
- حر گفت : « من به خدا نمىدانم اين فرستادگان واين نامهها كه مىگويى چيست ! »
حسين عليه السّلام به برخى از يارانش ( كه نام أو عقبة بن سمعان بود ) فرمود : « اى عقبة بن سمعان ، آن دو خرجين ( ودو كيسهء بزرگى ) كه نامههاى ايشان در آن است ، بيرون بيار ! »
پس آن مرد دو خرجين پر از نامه وكاغذ بيرون آورد وجلوى آن حضرت ريخت . حر گفت : « ما از آن كسان نيستيم كه اين نامهها را به تو نوشتهاند وما تنها دستور داريم كه چون تو را ديدار كرديم ، از تو جدا نشويم تا تو را در كوفه بر عبيد اللّه درآوريم . »
حسين عليه السّلام فرمود : « مرگ براي تو نزديكتر از اين آرزو است . »
سپس رو به أصحاب خود كرده ، فرمود : « سوار شويد ! »
همراهان آن حضرت سوار شده ودرنگ كردند تا زنان نيز سوار شده ، آنگاه فرمود : « ( به راه مدينه ) بازگرديد . »
همينكه رفتند بازگردند ، آن لشكر از بازگشت آنان جلوگيرى كردند . حسين عليه السّلام به حر فرمود : « مادر به عزايت بنشيند ! ( از ما ) چه مىخواهى ؟ »
حر گفت : « اگر كسى از عرب جز تو در چنين حالي كه تو در آن هستى ، اين سخن را به من مىگفت ، من نيز هركه بود ، نام مادرش را به عزا گرفتن مىبردم ؛ ولى به خدا من نمىتوانم نام مادر تو را جز به بهترين راهى كه توانايى بر آن دارم ، ببرم . »
حسين عليه السّلام فرمود : « پس چه مىخواهى ؟ »
گفت : « مىخواهم شما را به نزد أمير ( يعنى عبيد اللّه ) ببرم . »
فرمود : « به خدا من همراه تو نخواهم آمد . »
حر گفت : « من نيز به خدا دست از تو بازندارم . »
وسه بار اين سخنان ميان آن حضرت وحر ردوبدل شد ، وچون سخن ميانشان بسيار شد ، حر گفت : « من دستور جنگ كردن با شما ندارم . جز اين نيست كه دستور دارم از تو جدا نشوم تا شما را به كوفه ببرم . اكنون كه از آمدن به كوفه خوددارى مىكنى ، پس راهى در پيش گير كه نه به كوفه برود ونه به مدينه ، وميانهء ( گفتار ) من و ( گفتار ) شما انصاف برقرار گردد . تا من در اين باب نامه به أمير ( يعنى ) عبيد اللّه بنويسم .
شايد خدا كارى پيش آرد كه سلامت دين من در آن باشد وآلودهء به چيزى در كار تو نشوم . از اينجا روانه شو ! »
رسولي محلّاتى ، ترجمهء ارشاد ، 2 / 78 - 82