ابن الصّبّاغ ، الفصول المهمّة ، / 189 - عنه : الشّبلنجي ، نور الأبصار ، / 260
فلمّا كان قريبا من القادسيّة ، قبض عليه الحصين بن نمير مع شرطته ، وسرّحوه إلى عبيد اللّه بن زياد ، فلمّا مثل بين يديه ، أمر به أن يصعد المنبر ، ويلعن الكذّاب ابن الكذّاب - على حدّ تعبيره - .
فصعد عبد اللّه المنبر وقال : « أيّها النّاس ، أنا رسول الحسين ابن فاطمة بنت رسول اللّه إليكم لتنصروه ، وتؤازروه على ابن مرجانة ، وابن سميّة الدّعيّ وابن الدّعي لعنه اللّه » .
فأمر به عبيد اللّه ، فألقي من أعلى القصر ، فتكسّرت عظامه ، فمات رحمه اللّه .
بحر العلوم ، مقتل الحسين عليه السّلام ، / 186 - 187
هامش
- ببايدت فرستاد واگرنه بفرمايم با شمشير تنت را إربا إربا از يكديگر باز كنند . »
گفت : « من أسامي آن جماعت را نگويم ؛ لكن بر فراز منبر شوم وچند كه تو خواهى ، لعن مىفرستم . » أو را رخصت كرد تا بر منبر صعود داد وخداى را ثنا گفت ورسول را درود فرستاد . آنگاه بر على وفرزندان أو صلوات متواتر كرد . از پس آن عبيد اللّه بن زياد وپدرش را لعن كرد وبنى أمية را از نخستين تا واپسين ، هيچيك را از سب ولعن دست بازنداشت .
اين وقت بانگ برآورد كه : « اى مردم كوفه ! من از جانب حسين به سوى شما رسول آمدم وأو را در ارض بطن رمه به جا گذاشتم . أجابت كنيد امام خود را . »
ابن زياد فرمان كرد تا أو را از منبر به زير آوردند وبر فراز بأم قصر بردند واز زبر بأم مكتوفا به زير افكندند . استخوانهايش درهم شكست . هنوز أو را حشاشهاى از جان در تن بود ، عبد الملك بن عمير اللخمي برجست وأو را سر بريد . همگان گفتند : « اين چه نكوهيده كردار بود ؟ »
گفت : « خواستم تا از زحمت برآسايد . »
سپهر ، ناسخ التّواريخ سيّد الشّهداء ، 2 / 138 - 139