تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 202

مساهمون:

ص٢٠٢
هامش
- آن‌گاه حسين مركب خويش را حركت داد وگفت : « سلام بر تو ! » واز هم جدا شدند . فرزدق گويد : مادرم را به حج بردم . در ايّام حج كه شتر أو را مىراندم ، وقتي وارد حرم شدم - واين به سال شصتم بود - حسين بن علي را ديدم كه از مكّه بيرون مىشد وشمشيرها ونيزه‌هاى خويش را همراه داشت . گفتم : « اين قطار از كيست ؟ » گفتند : « از حسين بن علي . » گويد : پيش أو رفتم وگفتم : « اى پسر پيمبر خدا ! پدر ومادرم به فدايت ، چرا حج نكرده با شتاب مىروى ؟ » گفت : « اگر شتاب نكنم ، مىگيرندم . » گويد : آن‌گاه از من پرسيد : « از كجايى ؟ » گفتم : « مردى از عراقم . » گويد : به خدا بيشتر از اين كنجكاوى نكرد وبه همين بس كرد وگفت : « از اخبار مردم پشت سر خود ، با من بگوى . » گفتم : « دلها با تو است وشمشيرها با بنى أميّه وتقدير به دست خدا . » گفت : « راست گفتى . » گويد : چيزهايى دربارهء نذور ومناسك از أو پرسيدم كه به من پاسخ داد . امّا از بيمارى برسام كه در عراق گرفته بود ، زبانش سنگين بود . گويد : آن‌گاه برفتم وداخل حرمسرا پرده‌اى ديدم كه وضعي نكو داشت . سوى آن رفتم ؛ معلوم شد از عبد اللّه بن عمرو بن عاص است . از من خبر پرسيد . به أو گفتم كه : « حسين بن علي را ديده‌ام . » گفت : « واى تو ! چرا با وى نرفتى ، به خدا به قدرت مىرسد وسلاح در وى ويارانش به كار نمىافتد . » گويد : به خدا آهنگ آن كردم كه خودم را به أو برسانم كه گفتهء عبد اللّه در دلم اثر كرده بود . آن‌گاه پيمبران وكشته شدنشان را به ياد آوردم واين انديشه مرا از پيوستن به آنها نگهداشت واز عسفان پيش كسان خويش رفتم . گويد : به خدا پيش آنها بودم كه كاروانى بيامد كه از كوفه آذوقه گرفته بود وچون از آمدن كاروان خبر يافتم ، به دنبال آن روان شدم وچون به صدارس كاروان رسيدم ، صبر نداشتم تا به آنها برسم وبانگ زدم : « حسين بن علي چه كرد ؟ » گويد : جواب دادند : « كشته شد . » گويد : پس برفتم وعبد اللّه بن عمرو بن عاص را لعنت مىكردم . -