فَلَا يُبْصِرُونَ الْحَقَّ مِنَ الْبَاطِلِ - يَمُوجُونَ فِيهَا مَوْجاً وَيَمْرُجُونَ فِيهَا مَرْجاً - فَلَا تَكُونَنَّ ؟ لِمَرْوَانَ ؟
سَيِّقَةً يَسُوقُكَ حَيْثُ شَاءَ بَعْدَ جَلَالِ السِّنِّ - وَتَقَضِّي الْعُمُرِ فَقَالَ لَهُ ؟ عُثْمَانُ ؟ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ - كَلِّمِ النَّاسَ فِي أَنْ يُؤَجِّلُونِي - حَتَّى أَخْرُجَ إِلَيْهِمْ مِنْ مَظَالِمِهِمْ - فَقَالَ ع - مَا كَانَ ؟ بِالْمَدِينَةِ ؟ فَلَا أَجَلَ فِيهِ - وَمَا غَابَ فَأَجَلُهُ وُصُولُ أَمْرِكَ إِلَيْهِ ( 34471 - 34184 )
[ لغات ]
( استسفروني ) : مرا سفير يعنى فرستاده خود قرار دادند .
( وشيجه ) : ريشههاى درخت ( سيّقة ) : با ياى مشدّد چهار پايانى كه دشمن به يغما برده وآنها را مىراند .
( جلال السنّ ) : سالخوردگى ، بالايى سنّ
[ ترجمه ]
هنگامى كه مردم نزد آن بزرگوار گرد آمدند واز عثمان شكايت كرده خواستند از جانب آنان با أو گفتگو كند واز أو بخواهد رضايت آنان را فرآهم سازد ، امام ( ع ) بر عثمان وارد شد وبه أو فرمود :
« مردم پشت سر من هستند ، ومرا ميان خودشان وتو سفير قرار دادهاند ، به خدا سوگند نمىدانم به تو چه بگويم ! چون چيزى سراغ ندارم كه تو آن را ندانى ، وبه چيزى نادان نيستى تا تو را به آن راهنمايى كنم ، آنچه را مىدانيم تو خود مىدانى ، ما به چيزى بر تو پيشى نگرفتهايم كه تو را از آن آگاه سازيم ، وچيزى را در پنهانى نيافتهايم كه آن را به تو برسانيم ، ديدهاى آنچه ما ديدهايم ، وشنيدهاى آنچه ما شنيدهايم ، وهمان گونه كه ما همنشين پيامبر ( ص ) بودهايم تو نيز أو را همنشين بودهاى ، فرزند أبى قحافه وپسر خطّاب در به كار بستن حقّ از تو سزاوارتر نبودند ، وتو از نظر خويشاوندى از آن دو به پيامبر خدا ( ص ) نزديكترى ، وبه شرف دامادى أو كه آنها به آن نرسيدند تو رسيدهاى ، زينهار زينهار در باره خويش از خدا بترس ، به خدا سوگند نابينايى تو از كورى ، وناداني تو از جهالت نيست ، زيرا راهها روشن ونشانههاى دين