( ضامر ) : خاموش ، ساكت .
( حثالة ) : تفاله ، ته ماندهء چيزى .
( قرظ ) : برگ سلم كه با آن پوست را دباغى مىكنند .
( جلم ) : قيچى كه با آن كرك وپشم شتر را مىچينند .
( قراضة ) : خورده پشمهايى كه از ميان پشمها مىريزد .
[ ترجمه ]
« مردم بدانيد كه ، ما در روزگار جفاكار وكفران كننده نعمت ، به سر مىبريم كه نيكوكار ، بدكار شمرده مىشود وستمگر ، بر ستم خود مىافزايد ؛ از آنچه مىدانيم سود نمىبريم ، واز آنچه نمىدانيم پرسشى نداريم . واز كارهاى خطرناك ترسى وانديشهاى به دل راه نمىدهيم ، تا اين كه نتيجة سوء آن عايدمان شود .
در اين روزگار مردم ، به چهار گروه تقسيم مىشوند :
برخى از مردم كساني هستند كه فساد وتباهى در زمين را جز به دليل ناتوانى ، وكندى شمشير ، ونداشتن مال ومنال وثروت رها نكردهاند .
گروه دوّم كساني هستند كه سلاح خود را از نيام برآورده ، شرارت خود را آشكار كرده ، سواره وپياده نظام خود را ، براي ظلم وستم آماده ساختهاند ، دين خويش را براي رسيدن به متاع دنيايى تباه كردهاند ودر پى فرصتى هستند كه سپاهى را رهبرى كنند ويا بر منبر بالا روند وخود را به مردم نشان دهند .
چه بد تجارتي است اين كه انسان جان وايمان خود را ، بهاى دنياي خويش قرار داده دنيا را به عوض آنچه در نزد خدا برايش ذخيرة شده سودا كند .
سوّمين گروه كساني هستند ، كه دنيا را با كار آخرت خواهانند ولى آخرت را به بهاى دنيا وكار در آن نمىخواهند از كبر وغرور يا به علامت تشخّص قدمها را نزديك به هم بر مىدارند ، دامن جامه را بالا مىزنند وخود را براي امين نشان دادن آرايش مىدهند ودين خدا را براي گناه ومعصيت وسيله قرار دادهاند ( كناية از اين كه خود را به صورت زاهدان نشان مىدهند تا بدين وسيله بتوانند دل مردم را بربايند وسوء استفادهء دنيوي بكنند . )