[ لغات ]
( عنود ) : ستمگر .
( كنود ) : كافر ناسپاس .
( عتوّ ) : كبر وخود بزرگبينى .
( قارعة ) : حادثه بزرگ .
( مهانة النفس ) : كوچكى وحقارت نفس .
( كلّ حدّ السيف ) : هرگاه شمشير از بريدن وقطع كردن فرو ماند .
( نضيض وفره ) : اندك بودن مال وثروت شخص .
( مصلت بسيفه ) : آن كه به زور شمشير در كارها جلو افتد .
( مجلب ) : شخصي كه براي انجام كارى افراد را جمع كند .
( رجل ) : جمع راجل .
( اشرط نفسه لكذا ) : به خود تلقين كرد ، نفس خود را براي امرى آماده ساخت .
( اوبق دينا ) : دين را نابود كرد واز دست داد .
( حطام ) : ثروت دنيا ، حطام در معناى لغوى چيزى است كه از خشكى پذيراى شكستن باشد .
( انتهاز ) : دزدى ، ربودن مال به اندازهء توان .
( مقنب ) با كسر ميم وفتح نون : گروهى أسب بين 30 تا 40 رأس .
( فرع المنبر يفرعه ) : بالاى منبر رفت .
( طأمن من شخصه ) : متواضعانه فرود آمد .
طمأنينه اسمى است كه از همين فعل گرفته شده است .
( شمر من ذيله ) : وقتي كه دامن فرا چيند وآن را بالا زند .
( زخرف ) : زينت داد ، نقش ونگار كرد .
( ضئولة نفسه ) : كوچكى ، حقارت ، ناچيزى نفس شخص .
( مراح ) : جائى كه راه روندهء در شب فرود مىآيد .
( مغدى ) : محلى كه صبحگاه در آن بارى افكنند .
( شريد ومشرّد ) : رانده شده ، فرارى .
( نادّ ) : كسى كه بىهدف به طرفي مىرود .
( قمع ) : خوار ساختن .
( مكعوم ) : شخصي كه قادر به سخن گفتن نيست ، گويا دهانش را با كعام بستهاند . كعام وسيلهاى است كه با آن دهان شتر را مىبندند كه گاز نگيرد ، وقتي كه شتر در حال هيجان باشد .
( تكل ) : غم واندوه براي از دست دادن بعضي از دوستان .
( اخملتهم ) : آنها را از نظر مردم انداخت ودر جامعه بىاعتبار ساخت .
( تقيّه وتقوى ) : ترس ، بيم .
( أجاج ) : نمك ، شورى .