در راه فعليت دلالت لفظ برمعناى موضوعله وجود ندارد ؛ نظير دلالت لفظ « اسد » در جملهء « الأسد فى العرين » بر معناى موضوعله .
* در نوع دوّم : لفظ ، مقرون به قرينهاى است كه مانع دلالتش برمعناى حقيقى است و موجب دلالت آن بر معناى مجازى است .
در مباحث گذشته گفتيم كه نقش قرينه ، تعطيل دلالت لفظ بر معناى حقيقى نيست ؛ زيرا دلالت لفظ بر مجاز متفرّع بر دلالتش بر معناى حقيقى است ؛ لكن ، در نتيجهء قرينه ، حكايت لفظ از معناى حقيقى به حكايت طريقى و آلى تبديل مىشود ، و محكىعنه اصلى و استقلالى لفظ ، معناى مجازى مىشود .
بنابراين ، نقش قرينه ، تبديل حكايت استقلالى لفظ از معناى حقيقى به حكايت آلى از معناى حقيقى و حكايت استقلالى از معناى مجازى است .
از آنچه گفتيم معلوم شد كه : در اين دو دسته از معانى ( معانى مبينهء حقيقيه و معانى مبينهء مجازيه ) هر دو ركن دلالت لفظ بر معناى موضوعله ( وضع و استعمال ) وجود دارد ؛ لكن ، در نوع دوّم ( معناى مجازى ) استعمال لفظ در معناى موضوعله استعمال آلى است نه استقلالى ، و استعمال استقلالى لفظ در معناى مجازى است .
* نوع سوّم : - يعنى معانى مجمله يا مردّده - در آنجاست كه لفظ ، يا به سبب تعدّد وضع و نتيجتاً تعدّد معناى موضوعله و عدم وجود قرينهء معينه و يا به سبب وجود محتملاتالقرينيهء متعدّد - كه هر يك لفظ را به سوى معنايى ميكشد - مردّد بين چند معناست . در اين مورد ، وضع و استعمال هر دو وجود دارند . بنابراين ، مقتضى دلالت لفظ بر معنا كامل است ؛ لكن تعدّد استعداد يا قوّهء دلالت لفظ بر معنا و عدم قرينهء معينه موجب تزاحم مقتضيات شده و در نتيجه مانع از تأثير استعمال در فعليت دلالت لفظ بر معنا شده است . در اين نوع سوّم ، بين معانى متعدّده جامع مشتركى ماهوى و يا انتزاعى ميتوان تصوّر نمود كه تزاحم مقتضيات در مورد آن جامع مرتفع است . و لذا ، تأثير استعمال در فعليت دلالت لفظ بر آن جامع بدون مانع است و دلالت لفظ بر آن جامع ، فعلى خواهد بود .
* در نوع چهارم - كه معانى مبهمه است - قرينهاى يا سببى ( نظير : فقدان شرط تأثير استعمال در دلالت كه علم به وضع باشد ) ، مانع تأثير استعمال در فعليت دلالت لفظ بر معناى موضوعله مىشود و معناى لفظ مردّد بين چند معناى معين نيست كه بتوان جامع
اصول فقه نوين ( فارسى ) — صفحة 286
مساهمون: الشيخ محسن الأراكي
ص٢٨٦