استوار است و با توجّه به رابطهء سببيت و علّيت ميان تصوّر لفظ و تصوّر معنا ؛ تعدّد علّت و معلول و سبب و مسبّب ضرورى است .
* شرط سوّم : نظر به اينكه استعمال ( كاربرى قاصدانهء لفظ دال بر معنا در معنا ) متقوّم به لحاظ لفظ و لحاظ معناست ؛ بنابراين ، لازم است به معنا به لحاظ استقلالى نگريسته شود و به لفظ به لحاظ آلى . بنابراين ، لفظ به عنوان آلت و مرآت معنا مورد لحاظ قرار ميگيرد و از اين نظر با علامت و رمز فرق دارد ؛ زيرا لحاظ علامت و رمز به لحاظ استقلالى است نه به لحاظ آلى . استاد شهيد سپس بحث مفصّلى در زمينهء فرق بين مرآتيت و علاميت به پيش مىكشند ؛ تا طبيعت دلالت لفظى كه مبتنى بر مرآتيت است روشن شود ، و راز فرق ميان دلالت مرآتى كه دلالت لفظ بر معنا از اين قبيل است با دلالت رمزى ( علامتى ) معلوم گردد :
استاد شهيد ، آليت لفظ را به معناى مغفولعنه بودن لفظ در مقام توجّه نفس تفسير مىكند و راز اصلى فرق بين دلالت مرآتى لفظ بر معنا از يك سو و دلالت علامتى را از سوى ديگر در اين نكته خلاصه ميكنند كه در دلالت مرآتى :
1 ) دال - كه لفظ است و بهعنوان مرآت دلالت لحاظ مىشود - مغفولعنه قرار مىگيرد ؛ بهخلاف دلالت علامتى كه دال در آن مغفولعنه قرار نمىگيرد و به لحاظ استقلالى به آن لحاظ مىشود ؛
2 ) در دلالتهاى لفظى - كه لفظ مرآت و آلت معنا قرار مىگيرد - دلالت ، تصورى است ؛ در حالى كه در دلالتهاى علامتى : دلالت ، تصديقى است ؛ لذا در دلالتهاى علامتى توجّه استقلالى به علامت لازم است تا تصديق به نصب علامت براى دلالت حاصل شود تا پس از آن دلالت علامتى بهوجود آيد كه نتيجهاش تصديق به معناى مراد از آن علامت است .
استاد شهيد ، بنابر تفسيرى كه از مرآتيت يا آليت لفظ ارائه ميكنند ؛ تفسير مرآتيت و آليت لفظ را به معناى فناى لفظ در معنا نميپذيرند و فناى چيزى در چيزى ديگر را به دو معنا ممكن ميدانند :
1 ) فناى در عالم وجود خارجى - كه اينچنين فنا ، ميان واجب و ممكن متصوّر است - و فناى ممكن در واجب در اينجا به معناى تبعيت و ربطيت وجود ممكن نسبت به وجود واجب است ؛
2 ) فناى در عالم وجود ذهنى به اين معنا كه صورت فانى چنان ديده شود كه گويى عين مفنىفيه است ؛ مثلًا : صورت انسان در ذهن ، چنان است كه تصوّر كنندهء انسان با احساس به صورت انسان ، گويى خود انسان را در خود يافته است . در اين نوع از فنا ، مفنىفيه در عالمى كه
اصول فقه نوين ( فارسى ) — صفحة 278
مساهمون: الشيخ محسن الأراكي
ص٢٧٨