مىبرد . در اينجاست كه تلازم در عالم اثبات وجود دارد ( و از اين لازم در اصطلاح مناطقه به لازم بيّن بالمعنى الأخص تعبير مىشود ) . تلازم در عالم اثبات ظهور لفظ را در لازم معنا سبب مىشود . با پيدايش ظهور ، حجّيت نيز كه لازم عقلى آن است بر آن بار مىشود .
حجّيتى كه لازم عقلى ظهور است حجّيت از دو سوست « 1 » :
* آنجا كه تلازم بهنحوى است كه علم به لازم نياز به واسطه دارد چنانچه اين واسطه معلوم و حاضر باشد ، يعنى علم به واسطه نياز به سببى زائد بر معناى لفظ نداشته باشد و در نتيجه انسانهاى متعارف و سليمالعقل معمولًا به اين واسطه عالماند ، و لذا بهمجرّد علم به ملزوم ( معناى لفظ ) ، لازم نيز در ذهن آنان حاضر مىشود ، در اينجا نيز تلازم در عالم اثبات حاصل است ( از اين تلازم در لسان مناطقه به تلازم بين بالمعنى الأعم تعبير مىشود ) و در نتيجه ، ظهور لفظ در لازم معنا نيز حاصل است ، و در اثر آن حجّيت نيز كه لازم عقلى ظهور است ( از دو سو ) وجود خواهد داشت ؛
* اما در آنجا كه تلازم غير بين است ، يعنى علم به لازم نياز به واسطهاى دارد كه براى عامهء مردم ، خفى است و علم به آن نياز به تحصيل سبب زائد بر علم به معناى لفظ دارد . در اينجا اگر چه دلالت وجود دارد ؛ لكن ظهور در كار نيست . در اينجا چون تلازم واقعى وجود دارد دلالت وجود دارد .
بنابر آنچه گفته شد : ظهور لفظى يا معناىظاهر لفظ تا كنون چهار مصداق اصلى پيدا كرد :
1 ) آنجاكه معنا ، معناى موضوعله لفظ است و لفظ بدون قرينه بر معناى موضوع له خود دلالت دارد ؛
2 ) آنجا كه لفظ بدون قرينه بر معناى خود و بر معناى ديگر لازم معناى خود دلالت دارد ، و دلالتش بر معناى ديگر نياز به واسطه ندارد ؛
3 ) آنجا كه لفظ بدون قرينه بر معناى خود ونيز بر معنايى ديگر كه لازم معناى لفظ است دلالت دارد لكن دلالت لفظ بر معناى دوم متوقف بر واسطه معنوى است نظير آنجا كه معناى ديگر لازم معناى موضوعله باشد و علم به لازم نياز به واسطه بين و معلوم داشته باشد ؛
4 ) آنجا كه لفظ به كمك قرينه بر معنائى ديگر دلالت داشته باشد . و اين همان دلالتى است كه از آن به دلالت مجازى تعبير مىشود « 2 » .
هامش
( 1 ) . يعنى : حجّيت بر له و بر عليه متكلم . دربار حجّيت و حقيقت و انحاى آن ، در مباحث حجّت بحث خواهيم كرد .
( 2 ) . در آينده به تفصيل دربار آن به بحث خواهيم پرداخت . .