مطلبسوم : نقش اراده در دلالت وضعى به نحو حيثيت تعليلى
آنچه در مطلبدوم دربارهء آن بحث كرديم : نقش اراده ، در دلالت وضعى به عنوان حيثيت تقييدى بود . يعنى آنكه اراده يا قصد تفهيم ، قيد دلالت وضعى باشد به عنوان قيد وضع يا قيد موضوعله ، كه نتيجه اين شد كه قصد تفهيم يا اراده ( اراده لفظ يا معنا يا دلالت ) در دلالت وضعى نه به عنوان قيد وضع و نه به عنوان قيد موضوعله مأخوذ نيست . لكن پيدايش دلالت وضعى لفظى كه مستند به وضع يا اعتبار حكايت لفظ است از معنا ، خود از اراده نشأت گرفته و قصد تفهيم و تفاهم ، داعى بر وضع است .
بنابراين ، اگرچه قصد تفهيم و اراده دلالت لفظ بر معنا قيد وضع يا موضوعله نيست لكن علت و سبب وضع لفظ براى معنا قصد تفهيم وتفاهم و اراده ابراز مقاصد بهوسيلهء لفظ است . واضع به انگيزهء تفهيم معنا بهوسيلهء لفظ و بهدليل اينكه قصد دارد از لفظ براى تفهيم معنا استفاده كند دست به وضع لفظ براى معنا مىزند . لكن براى آنكه اين انگيزه و غرض تأمين شود نيازى به اخذ قيد اراده يا قصد تفهيم در وضع يا در موضوع له نيست ، بلكه اين غرض بهوسيلهء ايجاد امكان دلالت بر معنا در لفظ حاصل مىگردد .
ايجاد امكان دلالت بر معنا در لفظ بهوسيلهء وضع كه همان اعتبار حكايت لفظ از معناست حاصل مىشود . يا به عبارتى ديگر امكان دلالتلفظ بر معنا در صورتى براى لفظ حاصل مىشود كه لفظ قوهء حكايت از معنا پيدا كند ، اين قوه بهوسيلهء وضع كه اعتبار حكايت لفظ است از معنا در لفظ پديد مىآيد . بنابراين هر جا دلالت وضعى باشد كاشف از وجود انگيزه و قصدى است كه منشأ پيدايش آن دلالت شده است ، و آن انگيزه و قصد ، قصد دلالت بر معنا بهوسيلهء لفظ است ، و آنچه پاسخ آن انگيزه و تحققبخش مقصود از وضع است پيدايش امكان دلالت بر معناست در لفظ ، كه اين امكان بهوسيلهء وضع حاصل مىشود . از آنچه گفتيم چند نتيجه مىگيريم :