ور نباشد مشربه از زرّ ناب * با كف خود ميتوانى خورد آب
ور نباشد مركب زرين لگام * ميتوانى زد بپاى خويش گام
ور نباشد دور باش از پيش و پس * دور باش نفرت خلق از تو ، بس
ور نباشد خانههاى زر نگار * ميتوان بردن بسر در كنج غار
ور نباشد فرش ابريشم طراز « 1 » * با حصير كهنهى مسجد بساز
ور نباشد شانهيى از بهر ريش * شانه بتوان كرد با انگشت خويش
هر چه بينى در جهان دارد عوض * در عوض گردد ترا حاصل غرض
بى غرض دانى چه باشد در جهان ؟ * عمر باشد ، عمر ، قدر آن بدان . . .
فصل فى الفوائد « 2 » المتفرقه فيما يتضمن الاشارة الى قوله تعالى : إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تَذْبَحُوا بَقَرَةً
« 3 »
ابذلو ارواحكم يا عاشقين * ان تكونو فى هوانا صادقين
داند اين را هر كه زين ره آگهست * كاين وجود و هستيش سنگ رهست
گوى دولت آن سعادتمند برد * كو بپاى دلبر خود جان سپرد
جان ببوسى ميخرد آن شهريار * مژده اى عشاق كاسان گشت كار
گر همى خواهى حيات و عيش خوش * گاو نفس خويش را اول بكش
در جوانى كن نثار دوست جان * رو عوان بين ذلك را بخوان
پير چون كشتى گران جانى مكن * گوسفند پير قربانى مكن
هامش
( 1 ) - طراز ( بكسر طاء ) زينت و نقش و نگار جامه - طريقه - روش و درر فارسى هم گويند .
( 2 ) - نخ : نبذ
( 3 ) - نخ : بقرة لاية