آنقدر در شهر تن ماندى اسير * كان وطن يكباره « 1 » رفتت از ضمير
رو بتاب از جسم و جان را شاد كن * موطن اصلى خود را ياد كن
زين جهان تا آنجهان بسيار نيست * در ميان جز يك نفس در كار نيست
تا به چند اى شاهباز پرفتوح * باز مانى دور از اقليم روح
حيف باشد از تو اى صاحب هنر * كاندرين ويرانه ريزى بال و پر
تا بكى اى هدهد شهر سبا * در غريبى مانده باشى بسته پا
جهد كن اين بند از پا باز كن * بر فراز لامكان پرواز كن
150
تا بكى در چاه طبعى سرنگون * يوسفى يوسف بيا از چه برون
تا عزيز مصر ربانى شوى * وارهى از جسم و روحانى شوى
فصل فى أن البلايا و المحن فى هذا الطريق و ان كانت عسيرة « 2 » لكنها على المحب يسيرة بل هى الراحة العظمى و النعمة الكبرى
ايها القلب الحزين المبتلا * فى طريق العشق انواع البلا
لكن القلب العشوق الممتحن * لا يبالى بالبلايا و المحن
سهل باشد در ره فقر و فنا * گر رسد تن را تعب جان را عنا « 3 »
رنج راحت دان چو شد مطلب بزرگ * گرد گله توتياى چشم گرگ
كى بود در راه عشق آسودگى * سر بسر در دست و خون آلودگى « 4 »
تا نسازى بر خود آسايش حرام * كى توانى زد به راه عشق گام
غير ناكامى در اين ره كام نيست * راه عشق است ، اين ره حمام نيست
هامش
( 1 ) - نخ : يكبارگى رفت از ضمير
( 2 ) - نخ : ( كثيره ) و متن ترجيح دارد
( 3 ) - بفتح عين رنج و مشقت
( 4 ) - سر بسر در دست و خون پالودگى