روزان و شبان از پى هم ميگذشت و و اسماعيل بزرگ ميشد تا اينكه جوانى برومند و رشيد گرديد .
آزمايش بزرگ ابراهيم ، مربى بزرگ عالم بشريت در راه حق پرستى ، در اين هنگام آغاز شد .
شبى در خواب ديد كه حق تعالى او را فرمان ميدهد تا اسماعيل يگانه فرزند دلبند خود را قربانى سازد .
مردى كه سراسر زندگى خود را در رنج و عذاب و مبارزه با جهل و نادانى و زور آزمائى با روزگار گذرانيده و سالها باميد داشتن فرزندى بسر برده تا پير گشته تا اينكه خداى بزرگ پسرى به او اعطاء كرده است و سپس بفرمان خداى خود مجبور بدورى از او شده و هجران وى را پذيره گرديد ، حال كه نور چشمش بدوران شباب رسيده و گل وجودش شكفته گرديده و پدر پيرش را نيرو و نشاط و اميد زندگى بخشيده بايستى بدست خود شمع وجودش را خاموش سازد و حلقوم وى را به درد ! .
آرى اين آزمايش بزرگ را كسى جز ابراهيم شايسته نبود !
و اين قانون هميشگى است كه مصيبت و آزمايش مردان بزرگ به نسبت شخصيت و مقام آنان عظيم و بزرگ است ! .
ابراهيم فرمان حق را لبيك گفت و با جان و دل پذيره گرديد و براى اجراى آن آهنگ سفر كرد .
چون پسر را ملاقات نمود براى اينكه رأى فرزند خود را در اين امر بداند و هم اينكه او را بجبر به خاك و خون نكشد وى را گفت :
اى پسر من ! همانا من در خواب مشاهده كردم كه تو را سر ميبرم ، پس بنگر كه در اين امر چه مىبينى ؟ ! .
اسماعيل كه گلى از گلستان وجود ابراهيم ، حق پرست نامدار بود و خون پاك آن قهرمان خداشناس در رگهايش جريان داشت در مقابل پرسش پدر در مورد اجراى فرمان حق چنين گفت :
اى پدر ، آنچه مأمور بانجام آن شدهاى بجاى آر و درنگ مكن ، و بخواست خداى بزرگ مرا از شكيبايان خواهى يافت ! .
قالَ يا بُنَيَّ إِنِّي أَرى فِي الْمَنامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ فَانْظُرْ ما ذا تَرى
؟ !