به خدمت شما ميرسم و شما توجه كنيد و اين وجه را كه شرط كردهايد بحقير شفقت كنيد تا من هم اين كوه را از جهت شما بردارم .
پس از اين آن مرد زر معينى را آورده به آن مرد دادند و او گفت برويد به خانه هاى خود هر قدر طناب و ريسمان كه داريد بياوريد ! .
ايشان هم رفتند و هر قدر ريسمان و طناب كه داشند تمامى آوردند و آن مرد همه را بر يكديگر گره داده بر دور كوه انداخت چون ريسمان كم و كوتاه بود و بدور كوه نميرسيد باز بيعقلان فرستادند به شهر و ريسمان بسيار خريدند و آوردند بدور كوه انداختند و نشست و پشت بكوه داده گفت :
حالا قوت نمائيد و كوه را برداريد و بر پشت من گذاريد تا برويم و بدور اندازيم ! .
آن جماعت بيعقل كه عدد آنها به قدر سيصد نفر بودند آمده و هر چند قوت نمودند نتوانستند كه يكپارچه از كوه بردارند تا چه جائى كه كوه را بردارند و بر پشت معلم گذارند .
آن مرد گفت :
شماها چقدر كاهل و بيكارهايد آخر همه يكباره درست قوت كنيد تا كه اين كوه را برداشته و بر پشت من گذاريد ! .
باز هر قدر قوت نمودند آن كوه حركت نكرد بالاخره بتنگ آمدند و گفتند :
اى مرد كم عقل نادان ! ما چگونه ميتوانيم اين كوه را برداريم
آن مرد گفت :
من بيعقل نيستم ، شما بيعقليد زيرا كه سيصد نفر جمع شدهايد و نميتوانيد
كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهاء الدين محمد العاملي ( فارسى ) — صفحة 264
مساهمون: الشيخ البهائي العاملي
ص٢٦٤