آن معلم گفت :
بنده چند روزى در خدمت شماها خواهم بود زيرا بنده مدتى است كه مسافرم ، و موضعى به اين خوبى و با صفائى و خوش هوائى نديدهام و در اين موضع مرا فرح و سرورى روى نمود و در دلم افتاده است كه از براى شماها اين كوه را علاجى نمايم .
پس آن جماعت تكليف ضيافت به آن مرد كردند و هر يك نوبتى از براى ضيافت و مهماندارى او بر خود قرار داده و شروع در مهمانى كردند .
از قضا شبى در خانهى مردى مهمانى بود و جمعى با آن مرد صحبت ميداشتند ، آن مرد با خود گفت كه اكنون چند روز شده است كه از وعده ميگذرد و نزديك شده است كه تو را ببرداشتن كوه تكليف كنند و بر حسب قول و وعده بايد كوه را از براى آنها بردارى ، الحال بايد فكرى كرد تا چند روز ديگر در اين موضع بمانى و معيشت بگذرانى ، ديگر باره بخانهى مكر فرو رفت و حيلهيى بخاطرش رسيد و گفت :
حيف از شما كه در ميان خود معلمى نداريد كه اطفال شما را تعليم دهد و همه را صاحب دانش نمايد تا باندك زمانى هر يك عليحده نادرهى عصر گردند ! ،
پس از شنيدن اين گفتار ، گفتند كه در اين موضع كسى نيست و از جاى ديگر هم كسى به اين مكان و موضع نيايد و اگر چنانچه شما محبت نموده توجه كنيد بناى خيرى گذاشتهايد .
آنمرد دريافت كه خوب آنها را خر كرده ، پس گفت :
بنده را پادشاه امرى فرموده است و من ميخواهم كه به خدمت پادشاه قيام نمايم .
ايشان گفتند كه پادشاه چه خدمتى بشما فرموده ؟
كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهاء الدين محمد العاملي ( فارسى ) — صفحة 262
مساهمون: الشيخ البهائي العاملي
ص٢٦٢