اى فرزند اين چه حكايت و چه نقلى مىباشد كه تو امروز با من ميكنى ؟ و اين چه پريشان اختلاط و مزاج بىمعنى و ياوه گوئيست كه با من مجرى ميدارى ، مگر خداى نخواسته چه واقع شده ؟ ، راست بگو تا من بدانم ! و مطلب را حالى كن .
پادشاه گفت :
اى مادر ! بدانكه شخص قلندرى منديلى بافته است و ميگويد حرامزاده نمىبيند و حلالزاده مىبيند و آن منديل را بمجلس آوردند همه امراء و وزراء ديدند و تعريف كردند و من هر چه نظر و دقت كردم چيزى نديدم ، اى مادر ! حال نزد تو آمدهام و سؤال ميكنم اگر راست گوئى خوب و الا هم تو را و هم خود را هلاك ميسازم ! .
مادر قسم ياد كرد و گفت در عمر خود دست نامحرمى بدامن من نرسيده ، اما اگر ميخواهى از اين معنى با خبر گردى در خلوت آن قلندر را طلب نما و بانعام و چرب زبانى او را اميدوار نموده شايد از آنشخص مذكور اين معنى را توانى كشف نمائى ، و اگر راست نگويد او را تهديد و سياست نما تا اينكه پرده از روى اين كار برداشته شود و حقيقت آن حال بر تو واضح و معلوم گردد .
بنابراين پادشاه يكروز خلوت نمود و آن قلندر را طلبيد و نوازش بسيار فرمود و گفت :
انعام و اكرام از تو دريغ نخواهم نمود بلكه تو را انيس و جليس خود خواهم داشت ، و الحاصل نوازش بسيار بقلندر كرد و چرب زبانى زياد هم نمود تا آنكه گفت :
به آن خدائى كه مرا و تو را و جميع مخلوقات را آفريده است و روزى ميدهد ، حقيقت منديل خيال كه بافتهيى و ميگوئى چشم حرامزاده او را نمىبيند ، براى من بيان كن !
پس از شنيدن اين مقال قلندر عرض نمود :
كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهاء الدين محمد العاملي ( فارسى ) — صفحة 256
مساهمون: الشيخ البهائي العاملي
ص٢٥٦