پس پادشاه فرمود تا مبلغى زر تحويل و تسليم قلندر نمودند كه صرف كارخانه و مصالح آن نمايد .
پس قلندر مبلغ زر را از كارگذاران شاه گرفت و برفت و بعيش و عشرت مشغول گرديد تا مدتى چند بگذشت .
يكشب پادشاه گفت اى وزير ! اثرى از منديل قلندر ظاهر نشد ! .
پس چون آنشب صبح شد وزير شاطر خود را نزد قلندر فرستاد تا كه هر قدر از آن منديل بافته شد ببرد و به نظر پادشاه برساند .
شاطر چون به منزل قلندر آمد و نقل منديل را در ميان آورد قلندر در حال شاطر را برداشته بر سر دستگاه آمد تا كه در نظر آرد كه چقدر خوش رنگ و پر نزاكت و لطافت بافته شده و بداند كه هيچكس چنين قماشى نديده است .
شاطر بيچاره هر چند نظر و نگاه به اطراف كرد چيزى بنظرش در نيامد و لكن از ترس آنكه اگر بگويد چيزى نيست حرامزادگى او ظاهر گردد از خوف و توهم بناى تعريف و توصيف گذارد و خود بى خود بسيار تحسين نموده و معاونت به خدمت وزير نمود و گفت كه قلندر مرا برداشت و بر سر دستگاه برد بنده آن منديل را ديدم بسيار نازك و لطيف و خوش طرح و رنگين است و تا امروز هيچكس چنين پارچهاى خوش قماش و خوش طرحى نيافته و نديده است .
وزير اين همه تعريف را كه از شاطر شنيد با خود گفت كه ميبايد رفت و تماشا كرد و تعجيل نمود كه زودتر تمام كند و ديگر اينكه امتحان كنى كه چشم تو مىبيند يا نه ، مبادا كه در مجلس پادشاه آن منديل را نبينى و مردم به تو گمان بد ببرند .
لهذا برخواسته خود تنها نزد قلندر رفت ، قلندر بسيار وزير را احترام و
كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهاء الدين محمد العاملي ( فارسى ) — صفحة 253
مساهمون: الشيخ البهائي العاملي
ص٢٥٣