بارى وزير گفت :
اى قلندر شما چه ميدانى ؟ .
گفتم :
بسيار ميدانم و از آن جمله منديل خيال ميبافم كه تاكنون كسى نبافته و نيافته است .
چون اين مسأله حقيقت نداشت و دروغ گفته بودم و عاقبت هم باعث رسوائى من ميشد ، لهذا گفتم حلالزاده آن را ميبيند و حرامزاده آن را نخواهد ديد و اين عذرى بود جهت آنكه هر كس نگاه كند و چيزى نبيند بتوهم اينكه اگر بگويد من نمىبينم گاه باشد كسان ديگر ببينند و تعريف كنند و حرامزادگى او ثابت شود .
اى پادشاه ! خاطر جمع دار و دغدغه به خود راه مده و بدان كه اين عذر و وسيلهيى بود جهت خلاصى و نجات از كشته شدن و الا آنها كه همگى تعريف نمودند كذب محض است و غرض دفع توهم از خود بوده و يقين دانسته باش كه نه وزير و نه خوانين و نه امراء و نه وكلاء و غيره هيچكدام چيزى نديدهاند و فى الواقع چيزى نبوده تا كه ببينند و جملگى خلاف عرض مينمايند و حقيقت حال اينستكه عرض شد ، ديگر خود صاحب اختياريد ! ،
پادشاه چون اين سخن را شنيد بسيار خوشوقت گرديد و فرمود در ساعت وزير را حاضر نمودند ، از قضا آن هنگام فصل زمستان بود و چلهى بزرگ و اتفاقا آن روز هم روز بسيار سردى بود و برف ميآمد و سختى سرما بدرجهيى بود كه سنگ از سرما ميتركيد .
چون وزير حاضر شد پادشاه به وزير امر فرمود منديلى كه قلندر بافته
كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهاء الدين محمد العاملي ( فارسى ) — صفحة 258
مساهمون: الشيخ البهائي العاملي
ص٢٥٨