دست چيزى دارد و دو دست خود را به روى لفافه گذارد و سپس هر دو دست را كشيد و لفافه را پيچيد و بدست شاطر وزير داد و شاطر آن بقچه را به روى دست نگاه داشت تا خدمت پادشاه رسيدند و در حضور پادشاه آن بقچهى خالى را گشودند ، پادشاه چون چيزى در آن نديد با خود گفت كه مبادا امروز وزراء و اركان دولت گمان حرامزادگى بر من ببرند لهذا گفت :
شما هر يك كدام طرح اين منديل را پسنديدهايد ؟
ايشان هر يك صفت طرحى را كردند ، پادشاه هم لاعلاج تعريف بسيار كرد و آن بقچه را بدست صندوقدار خود سپرد و برخاسته آزرده و متفكر باندرون حرم رفت و مادر خود را طلبيد و گفت :
اى مادر ! سؤالى از تو ميكنم و ميخواهم راست بگوئى ! .
مادر گفت :
اى فرزند بپرس ! .
پادشاه گفت :
تو عمل نامشروع نمودهيى و از باب خيانت برآمدهيى و مباشرت با غير پدرم هيچ كردهيى ؟ .
مادر گفت :
نه ! من و پدرت هر دو باكره بودهايم كه بهم رسيديم تا تو بهم رسيدى .
پادشاه برآشفت و گفت :
اى مادر قبول ندارم ! .
مادر گفت :
كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهاء الدين محمد العاملي ( فارسى ) — صفحة 255
مساهمون: الشيخ البهائي العاملي
ص٢٥٥