است ما به تو بخشيديم ! بستان و در حضور بر سر بگذار ! .
پس وزير بيچاره كلاه خود را برداشته به زمين گذاشت و در برابر امراء و پادشاه نتوانست چيزى بگويد چند دفعه هر دو دست خالى خود را در دور سر گردانيده گويا به پيچيدن منديل مشغول شده و عاقبت هر دو كف دستهاى خود را در چهار طرف سرش گردانيد كه يعنى منديل را مىبندد و مستحكم ميگرداند و هيچكس از اين سر رشته و حكايت مستحضر نبود كه پادشاه از سر اين معنى خبر يافته است و امراء و وكلاء گمان داشتند كه پادشاه وزير را معزز داشته كه چنان منديل خيالى به او مرحمت و شفقت فرموده ، و حال آنكه پادشاه وزير بيچاره را قهر و غضب و سياست كرده بود تا منديل خيال را بسر بگذارد و سر برهنه در آن سرما بنشيند تا تنبيه شود كه نيازموده و نديده و نسنجيده ديگر سخن نگويد و بقول شاطرى اعتماد ننمايد و تصديق بلا تصور نكند .
بهر تقدير بود وزير در آن سرما برهنه مدتى نشست بدرجهيى كه از برودت سرما ، وزير نزديك به هلاكت رسيد ، آخر الامر وزير در آن سرما بيتاب گشته بناى لرزيدن نمود ، پادشاه بعد از عذاب و عتاب بسيار وزير را معزول از وزارت نموده آن قلندر را منصوب منصب وزارت خود ساخت .
حال اى موش ! جماعت صوفيان تقلبى نيز چون كسى فريب ايشان را خورد و داخل سلسلهى ايشان شود او را بمزخرفات و شطحاث خود مبتلا ساخته و در دام ظنون و اوهام اندازند ، و الا واضح و معلوم است كه ديدهى بىنور شخص احمق و نادان و بىادب و كم شعور ، بنور اسرار الهى منور نگردد ، زيرا كه بسيار كس او را دها خواندند و شب بيدارى كشيدند و چله نشينى كردند و در آخر بجز افسردگى و پژمردگى چيز ديگر حاصل نشد و عاقبت باز بميان خلق اللّه رفته از سلسلهى
كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهاء الدين محمد العاملي ( فارسى ) — صفحة 259
مساهمون: الشيخ البهائي العاملي
ص٢٥٩