اى پادشاه ! بنده چهل سال است مسافرت كردهام و با هر گروه و با هر فرقه و طائفهيى از نوع انسان ملاقات نموده و بر و بحر عالم را سير و سياحت كردهام و تا كنون اندكى كامل شدهام و سعى در معيشت بر من مشكل شده . كوچك ابدالى بهم رسانيدم و چند بيتى را سعى كرده و از بنده فرا گرفت و روزى ببازار رفت كه سعى در طلب و جلب معيشت نمايد و تحصيل پارچه نانى كند ، قضا را بآستان رفيع مكان پادشاه آمده بود و شروع به خواندن قصيده كرده بود و پادشاه كشور پناه را خوش آمده و مبلغ دوازده تومان انعام به آن ابدال مرحمت فرموده بودند ، چون آن مبلغ را نزد كمترين آورد دولت پادشاهرا دعا گفتم و به صرف و خوردن نعمت مشغول شديم و چند روزى را از دولت ولينعمت بعشرت گذرانيديم .
چون روز صرف شد بخاطرم رسيد كه هرگاه كوچك ابدالى به اين ناخوش آوازى و غلط خوانى قصيده را خوانده باشد و پادشاه او را مبلغى انعام و بخشش فرموده پس من اگر به خدمت پادشاه بروم و قصيدهى ديگر را در كمال بلاغت و فصاحت بخوانم اميد است كه پادشاه وظيفهى هر ساله از براى من مقرر فرمايد و لكن از ضعف طالع چون به خدمت پادشاه رسيدم و شروع به خواندن قصيده كردم در عوض انعام و اكرام پادشاه فرمود كه مرا بسياست هر چه تمامتر بكشند ، چون چنان ديدم ، بخاطرم رسيد كه اى بخت برگشته طالع و روزگار ! تو از براى كسب و تحصيل رزق و و معيشت بيرون آمدى و حال از سياه بختى كشته خواهى شد ، مادام كه طالع واژگون تو اينطور است بيا و فكرى بكن كه شايد از هلاك و كشتن مستخلص گردى و بلكه در اين بين اسباب معيشتى هم بدست آورى ، پس بوزير گفتم كه اى وزير ! مرا ميكشيد زيرا كه صنعت بسيار مهم از دست من مىآيد ، و حال اينكه اى پادشاه ! من از جميع صنايع برى و عارى بوده و هستم .
كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهاء الدين محمد العاملي ( فارسى ) — صفحة 257
مساهمون: الشيخ البهائي العاملي
ص٢٥٧