تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهاء الدين محمد العاملي ( فارسى ) — صفحة 252

مساهمون:

ص٢٥٢
فرمود بسياست هر چه تمام قلندر را بكشند ، چون پادشاه برفت ، جلادان ريختند كه قلندر را بقتل رسانند ، آن قلندر از بيم كشته شدن و از ترس جان خود بوزير گفت : چه شود كه اگر مرا بقتل نرسانى و خلاص كنى ؛ زيرا مرا كارى چند از دست مىآيد كه در روى زمين از هيچكس نمىآيد . وزير گفت : اى قلندر ! از دست تو چه مىآيد ؟ . گفت : از آن جمله منديل خيال را خوب مىبافم ، چنان كه چشم هيچ بيننده‌يى نديده باشد ، بلكه پادشاه روى زمين نيز چنين قماشى بر سر نگذاشته است . وزير از سخن قلندر بسيار تحير نمود . و باز قلندر گفت : خاصيت ديگر آنكه حلال‌زاده مىبيند و حرام‌زاده نمىبيند و از طرح و رنگ قماش از بافندگان عالم عاجزند . وزير گفت كه او را نكشند و اين معنى را بپادشاه عرض نمود ، پادشاه قلندر را طلبيد و گفت : اى قلندر ! از براى من مىتوانى منديلى به باقى كه كسى نديده باشد ؟ . قلندر گفت : بلاگردانت شوم ! اگر ولينعمت امر فرمايد منديلى ساخته و سامان دهم كه ديده‌ى دوربين فلك نديده باشد ، اما چشم حرام‌زاده از ديدن آن محروم است . و حلال‌زادگان آن را مشاهده مىتوانند كرد .