فرمود بسياست هر چه تمام قلندر را بكشند ، چون پادشاه برفت ، جلادان ريختند كه قلندر را بقتل رسانند ، آن قلندر از بيم كشته شدن و از ترس جان خود بوزير گفت :
چه شود كه اگر مرا بقتل نرسانى و خلاص كنى ؛ زيرا مرا كارى چند از دست مىآيد كه در روى زمين از هيچكس نمىآيد .
وزير گفت :
اى قلندر ! از دست تو چه مىآيد ؟ .
گفت :
از آن جمله منديل خيال را خوب مىبافم ، چنان كه چشم هيچ بينندهيى نديده باشد ، بلكه پادشاه روى زمين نيز چنين قماشى بر سر نگذاشته است .
وزير از سخن قلندر بسيار تحير نمود .
و باز قلندر گفت :
خاصيت ديگر آنكه حلالزاده مىبيند و حرامزاده نمىبيند و از طرح و رنگ قماش از بافندگان عالم عاجزند .
وزير گفت كه او را نكشند و اين معنى را بپادشاه عرض نمود ، پادشاه قلندر را طلبيد و گفت :
اى قلندر ! از براى من مىتوانى منديلى به باقى كه كسى نديده باشد ؟ .
قلندر گفت :
بلاگردانت شوم ! اگر ولينعمت امر فرمايد منديلى ساخته و سامان دهم كه ديدهى دوربين فلك نديده باشد ، اما چشم حرامزاده از ديدن آن محروم است . و حلالزادگان آن را مشاهده مىتوانند كرد .
كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهاء الدين محمد العاملي ( فارسى ) — صفحة 252
مساهمون: الشيخ البهائي العاملي
ص٢٥٢