تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهاء الدين محمد العاملي ( فارسى ) — صفحة 208

مساهمون:

ص٢٠٨
جميله‌يى داشت كه بجمال و وجاهت و فصاحت آراسته بود آن كنيز را انيس و جليس خود ساخته بود و بىآن كنيز دمى نمىآسود . چون مدتى بر اين بگذشت آن تاجر را سفر روى نمود ، باربندى كرده ميخواست كه متوجه سفر شود ، با خود گفت كه اگر اين كنيز را همراه خود ببرم در سفر نگاهداشتن او از نظر نامحرم مانند رفقاى سفر و غيره ، مشكل است و تو را در اين مملكت اقربا و قوم و خويش هم نيست . چندى متفكر شد بعد از تأمل بسيار بخاطرش رسيد كه علاجى جز اين نيست كه كنيز را بقاضى اين شهر بسپارم زيرا كه پادشاه را هم دستى به او نيست و او بر مسند ديانت و امانت و صلاح منصوب است و سلسله‌ى مهارت مردمان در شرع بتصديق و تجويز او منتظم ساخته شود ، البته اين تدبير معتبر خواهد بود . معهذا برخاست و بخانه‌ى قاضى آمد و تحفه‌ى لايق همراه خود برد و شرح حال را عرض نمود و مبلغى زر را به جهت مأكول و ملبوس كنيز تسليم قاضى نمود و كنيز را به او سپرد و روانه‌ى سفر شد . قاضى ديد كه تاجر به سفر رفت ، و مدتى از اين بگذشت قاضى كنيز را طلب كرد و گفت : تاجر تو را به من بخشيده است اكنون شما از آن من هستى و بايد كه با من بسازى و دلنواز من باشى تا من ديده‌ى اميد خود را بجمال تو روشن سازم و تو را از روى آرزو دمساز خود دانسته بر خواتين حرم خود ممتاز و سرافراز گردانم . كنيز در جواب گفت : اى قاضى عجب است از مردم عاقل كه از براى سهلى ، خود را بنقصان كلى اندازند و كارى كنند كه موجب شرمندگى دنيا و آخرت بوده باشد .