كنيز گفت :
اى قاضى ! عيش را بر خود حرام كردهام و بر آنچه واقع مىشود در عين رضايم .
پس از اين قاضى در خشم شد و آن كنيز بيچاره را بسيارى بزد و باز محبوس ساخت .
در آن محله كه قاضى خانه داشت فاحشهيى بود ، برادران فاحشه از اعمال و اطوار او خبر گرفتند نيمه شبى او را بقتل رسانيدند و در ميان كوچه انداختند ، چون روز شد ، حاكم شهر امر داد مردم محله را گرفتند و قاتل را طلب نمود .
كدخدايان محضرى ساخته بمضمون اينكه فاحشهيى بود در كمال بىعصمتى جهال محله او را بشب كشتهاند ، و اكثر مردم محضر را نزد قاضى آوردند و قاضى او را مهر كرد و آنها را خلاص نمود و آن محضر را نزد خود نگاهداشت و با خود فكر كرد كه چون تاجر از سفر آيد و به من ادعاى كنيز نمايد محضر را به دو نمايم و دعوى او را باطل سازم و حجتى بهتر از اين نميباشد .
و ديگر به همان طريق روزها كنيز را نصيحت مينمود و او قبول نميكرد و قاضى او را سياست ميكرد ، تا كار به جائى رسيد كه انبر سرد و گرم از كنيزك ميگرفت و تمام بدن او را مجروح ميساخت .
تا اينكه بعد از دو سال ديگر ، تاجر از سفر آمد و از راه يكسره بدر خانهى قاضى آمد ، چرا كه اشتياق بسيارى بديدار كنيز داشت . غلامى از غلامان قاضى بدر خانه بود ، آن غلام را گفت كه عرض حقير را بقاضى برسان و بگو كه فلان تاجر ميخواهد تو را سلام كند .
غلام برفت و قاضى را خبر نمود ، قاضى با خود گفت كه اگر يك مرتبه انكار كنم خوب نيست لهذا غلامرا گفت كه برو تاجر را بگو كه قاضى در خواب است
كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهاء الدين محمد العاملي ( فارسى ) — صفحة 211
مساهمون: الشيخ البهائي العاملي
ص٢١١