مرد لر گفت :
خير پادشاه نخوردهام ! .
پادشاه گفت :
ميدانى اين چه چيز است و چه نام دارد ؟ .
مرد لر گفت :
نامش بيقين نميدانم ، اما به گمان من چيزى ميرسد ، در آن سر حد كه ما هستيم مرديست كه از ما بعقل و ادراك قابل و برتر است و هر ساله يك مرتبه به شهر ميآيد ، از قضا يكروزى از شهر آمده بود و ميگفت در شهر حمامهاى خوب بهم ميرسد ، بنده را گمان چنين است كه اين حمام است .
چون پادشاه اين را شنيد بسيار بخنديد و فرمود كه مبلغ مذكور را بوزير بدهند .
وزير گفت :
پادشاها ! بفرما تا دو سر بدهند ، زيرا دو سر بردهام ، چه كه اين مرد نه فالوده و نه حمام را ديده ! .
پادشاه فرمود تا دو سر بدهند .
پس اى عزيز من ! تا كسى چيز را نديده باشد و نخورده باشد چه داند چيست و چه لذت دارد .
پس هر چه خداوند عالميان خلق كرده است از براى اين است كه ايشان آن را ببينند و بخورند و بنوشند و ببويند و تمتع يابند و الا خلق نمىشد ، پس خداوند عالميان اين نعمتها را از براى بندگان خلق كرده است و براى ايشان حلال و طيب و طاهر گردانيده و فرمود :
كُلُوا مِنْ طَيِّباتِ ما رَزَقْناكُمْ
.