كرده بود .
موش گفت :
چگونه بوده ؟ بيان كن تا بشنوم ! .
گربه گفت :
حكايت
آوردهاند كه روزى سلطان محمود بخواجه حسن ميمندى كه وزير او بود گفت :
آيا شخصى باشد كه فالوده نخورده باشد .
وزير گفت :
اى پادشاه ! بسيارند كه فالوده نخوردهاند و ندانند .
پادشاه گفت :
چنين كسى نيست .
وزير ميگفت هست و پادشاه ميگفت نيست ، تا آخر الامر مبلغى زر مهيا كرده ما بين ايشان شرط شد كه اگر وزير چنين كسى پيدا كند مبلغ زر را از پادشاه بگيرد و اگر پيدا نكند وزير آن مبلغ را دادنى باشد .
پس از اين قرار وزير بتفحص چنان كسى بيرون آمد ، گذرش ببازار گوسفند فروشان افتاد ، از قضا لر سرحديرا ديد ، با خود گفت : كه اين جماعت در سر حد بودهاند و معمورى و آبادى نديدهاند ، پس آن شخص لر را به خدمت پادشاه آورد ، پادشاه فرمود كه قدرى از فالوده آورند .
پادشاه به آن مرد لر گفت :
هرگز از اين نعمت چيزى خوردهيى ؟ .