تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهاء الدين محمد العاملي ( فارسى ) — صفحة 193

مساهمون:

ص١٩٣
كرده بود . موش گفت : چگونه بوده ؟ بيان كن تا بشنوم ! . گربه گفت :

حكايت

آورده‌اند كه روزى سلطان محمود بخواجه حسن ميمندى كه وزير او بود گفت : آيا شخصى باشد كه فالوده نخورده باشد . وزير گفت : اى پادشاه ! بسيارند كه فالوده نخورده‌اند و ندانند . پادشاه گفت : چنين كسى نيست . وزير ميگفت هست و پادشاه ميگفت نيست ، تا آخر الامر مبلغى زر مهيا كرده ما بين ايشان شرط شد كه اگر وزير چنين كسى پيدا كند مبلغ زر را از پادشاه بگيرد و اگر پيدا نكند وزير آن مبلغ را دادنى باشد . پس از اين قرار وزير بتفحص چنان كسى بيرون آمد ، گذرش ببازار گوسفند فروشان افتاد ، از قضا لر سرحديرا ديد ، با خود گفت : كه اين جماعت در سر حد بوده‌اند و معمورى و آبادى نديده‌اند ، پس آن شخص لر را به خدمت پادشاه آورد ، پادشاه فرمود كه قدرى از فالوده آورند . پادشاه به آن مرد لر گفت : هرگز از اين نعمت چيزى خورده‌يى ؟ .