اگر شما دماغى داشته باشى صحبتى ميداريم .
موش گفت :
گرسنهام و در اينحال صحبت نميتوان داشت .
گربه گفت :
ما از اهل مدرسهييم و اهل مدرسه بقناعت عادت تمام دارند و نيز چنان عادت كردهام كه اگر يك يوم هيچ نخورم مضايقه ندارم .
موش گفت :
بنده هم از سلسلهى صوفيانم ، و آنجماعت در خوردن نعمت الهى تقصير نميكنند ، گاه هنگام سلوك و چله نشينى و گاه از صبح تا شام حليم و كوفته و نان جو و سركه همه را ميخورند و باز شب هر جا بضيافت ميروند اينقدر هم ميخورند كه تا روز ديگر معده ايشان خالى نخواهد ماند .
گربه گفت :
اى موش ! حقيقت سلوك ايشان را بگو ! .
موش گفت :
سلوك ايشان بسيار خوبست .
گربه در باب بعضى از آنجماعت غزلى بخاطرش رسيد :
شعر
زاهد كه بخلوتگه اين كعبه مقيم است * غافل مشو از حيله كه آن گفت يتيم است
آنصورت كسوت كه بر آراسته او راست * شبگرد براقيست كه بر هر كه فهيم است