تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهاء الدين محمد العاملي ( فارسى ) — صفحة 155

مساهمون:

ص١٥٥
اگر شما دماغى داشته باشى صحبتى ميداريم . موش گفت : گرسنه‌ام و در اينحال صحبت نميتوان داشت . گربه گفت : ما از اهل مدرسه‌ييم و اهل مدرسه بقناعت عادت تمام دارند و نيز چنان عادت كرده‌ام كه اگر يك يوم هيچ نخورم مضايقه ندارم . موش گفت : بنده هم از سلسله‌ى صوفيانم ، و آنجماعت در خوردن نعمت الهى تقصير نميكنند ، گاه هنگام سلوك و چله نشينى و گاه از صبح تا شام حليم و كوفته و نان جو و سركه همه را ميخورند و باز شب هر جا بضيافت ميروند اينقدر هم ميخورند كه تا روز ديگر معده ايشان خالى نخواهد ماند . گربه گفت : اى موش ! حقيقت سلوك ايشان را بگو ! . موش گفت : سلوك ايشان بسيار خوبست . گربه در باب بعضى از آنجماعت غزلى بخاطرش رسيد : شعر
زاهد كه بخلوتگه اين كعبه مقيم است * غافل مشو از حيله كه آن گفت يتيم است
آنصورت كسوت كه بر آراسته او راست * شبگرد براقيست كه بر هر كه فهيم است