تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهاء الدين محمد العاملي ( فارسى ) — صفحة 153

مساهمون:

ص١٥٣
موش گفت : من از اين معنى بسيار خوشحالم كه من بقناعت صرف كرده باشم . شعر
آنچه دشمن مىخورد روزى برنج * ميخورم ماهى بذوق و عيش و ناز
موش لحظه‌يى سر بجيب تفكر فرو برد . پس گربه گفت : اى موش ؟ چه در خاطر دارى ؟ ما را جواب نخواهى گفت يا آنكه سفره خواهى آورد ؟ . موش گفت : بنده‌ى شما ، در اين مدت عمر هيچ كارى بىاستخاره نكرده‌ام اكنون لمحه‌يى صبر كن كه تسبيح در خانه هست رفته بياورم تا كه در حضور تو استخاره كنم ، اگر چنانچه راه ميدهد سفره بياورم و الا متوقعم كه ديگر حمل بر بخل بنده نباشد . پس درون رفت كه يعنى تسبيح بياورد تا چونكه گرسنه بود به اين حيله خود را بدرون خانه انداخته از نان و يخنى سير خورده و بيرون آمد و بگربه گفت : اكنون استخاره نمودم در مرتبه‌يى خوب آمد و در مرتبه‌يى بد آمد ، در دفعه‌ى بد ، گمان من اينست كه گويا ساعت سعد نيست و قمر در عقربست ، تأملى كن تا ساعت نيك شود ، آنوقت استخاره نمايم تا چه برآيد . گربه گفت : اى نابكار ؟ من حساب كرده‌ام قمر در برج مشتريست تا تأمل مينمائى بمريخ ميرود و اگر در آندم دريا در دست تو باشد ، قطره‌يى به من ندهى ؟ . موش گفت :
كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهاء الدين محمد العاملي ( فارسى ) — صفحة 153 | الشيخ البهائي العاملي