چون شب شد ميخواست كه با دختر مقاربت نمايد ، آن دختر عذرى خواست و گفت :
اى پادشاه عالم ! توقع دارم كه مرا چهل روز مهلت دهى و بعد از آن هر قسم رأى و ارادهى پادشاه باشد به عمل آورم و پيش گيرم .
پس پادشاه از بس كه او را دوست ميداشت چهل روز او را مهلت داد .
روز بروز شوق پادشاه به دختر زياده ميگرديد و آن دختر بطريق خاص رفتار ميكرد كه تمام اهل حرم محبت او را در ميان جان بسته و يك نفس بىاو صحبت و عشرت نمينمودند .
شبى از شبها آن دختر با زنان حرمسرا در صحبت بود تا سخن از امواج دريا و تافتن انوار آفتاب بر روى دريا به نحوى بيان نمود كه اهل حرمسرا را همه ارادهى سير دريا شد .
پس به يكديگر قرار دادند كه در وقت معين بعرض پادشاه رسانند و رخصت گرفته بسير دريا بروند .
و اما چون كشتيبان به خانه رفت و از اقوام خود چند نفر جمع نموده خود را بساحل دريا رسانيدند كه آن دختر را از ساحل برداشته و به خانه برند و بخاطر شادى عروسى نمايند ، چون بكنار دريا آمدند اثرى از كشتى و دختر نديدند ، كشتيبان ندانست كه غم كشتى را خورد يا غم دختر را ، از اين حالت بسيار محزون شد و دست بر زد و گريبان را چاك داد و از اندوه دختر ساحل دريا را گرفت و از عقب او روانه شد .
اى گربه ! مقدمهى كشتيبان شبيه است بمقدمهى من و تو ، اگر كشتيبان دختر را از دست نميداد ، الحال در ساحل دريا نميدويد و اگر تو هم مرا از دست
كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهاء الدين محمد العاملي ( فارسى ) — صفحة 138
مساهمون: الشيخ البهائي العاملي
ص١٣٨