خواهد انداخت ، پس بايد بحيله و تزوير او را بخواب خرگوشى برده هم دفع لوقت كنم ، زيرا تندى و تيزى به كار نميآيد .
پس در آن دم بكشتىبان گفت ،
اى مرد ! من از آن توام اما به شرطى كه عقد دائمى كه آئين عروسى است نمائيم چرا كه فعل حرام از راه عقل و مروت دور مىباشد ، كشتىبان به زبان قبولدار شد و لنگر از سر زورق تمام برداشت و چادر كشتى را بر سر باد كرد و متوجه وطن خود شد .
اما راوى گويد و روايت كند كه چون پسر بساحل رسيد ، از خاطرش خطور كرد كه اى دل غافل كدام دانه در و گوهر عزيزتر از آن در گرانمايه خواهد بود كه تو از دست دادى و بطلب زر و زيور آمدى ؟ ! پشيمان شده زر را هم نيافته باز گرديد چون بدان موضع رسيد كه كشتى را گذاشته بود از كشتى نشانى نديد ، مضطرب و سرگردان گرديده آن سنبك را روانه نمود و در تفحص دختر روانه شد .
اى گربه ! اگر آن پسر مثل تو احمق نبود در كشتى چنان گرانمايه دخترى را از دست نميداد و از پى زر روان نميشد ، كه آيا زر را ببيند يا نبيند و به اين مصيبت هم گرفتار نميشد ! .
اى گربه ! معامله ما و تو چنين است كه مرا به صد حيله بدست آوردى و عاقبت بفريب و طمع قورمه و يخنى از دست بدادى ، الحال اضطراب و بيقرارى سودى ندارد و فايدهيى نخواهد داد .
شعر
سر رشتهى هر كار كه از دست بدر شد * پس يافتنش نزد خرد عين محال است