كشتيبان گفت : بلى ! .
دختر گفت :
پس كشتى را در اينجا بايد لنگر افكنى و به شهر رفته از قوم و خويش خود چند نفر را برداشته بياورى و مرا به خانه خود برى ! .
آن مرد كشتيبان سخن دختر را قبول كرد و روانهى وطن خود گرديد كه چند نفر از اقوام خود را برداشته آورده تا كه دختر را باعزاز برده باشد .
اما چون كشتيبان روانه شد ، دختر گفت : خداوندا به تو پناه ميبرم ، و لنگر را برداشت و چادر را در سر باد كرده بىآب و آذوقه كشتى را ميراند تا بجزيرهيى رسيد ، ديد درختان سر بفلك دوار كشيده ، دختر آن كشتى را ببست و در آن جزيره رفت ، جزيره معمورى به نظر در آورد كه اقسام ميوههاى لطيف و آبهاى روان كه شاعر در تعريف آن گفته :
بهشتى بود گويا آن جزيره * كه عقل از ديدن آن گشت خيره
رسيدم بر سرايى همچو جنت * كه حق كرده عطا ، بىمزد و منت
دختر در آن جزيره زمانى ساكن شد كه ناگاه جمعى از مستحفظان كه در آن جزيره بودند چون دختر را در آنجا ديدند او را برداشته نزد بزرگ خود بردند ، چون امير ايشان آن دختر را به آن حسن و جمال بديد كه بعقل و دانش آراسته است از عالم فراست دريافت كه اين لقمه در خور گلوى او نيست و با خود گفت :
اگر بردارم گلو گير خواهد شد و خيانت من نزد پادشاه ظاهر شود ، اين دختر را بايد به نظر پادشاه برسانم ، پس او را برداشت زوجهى خود را بهمراه او نمود و بحرمسراى پادشاه برد و پيش كش او كرد .
چون نظر پادشاه به آن دختر افتاد به صد دل عاشق وى گرديد و به آن دختر گرمى زياده از حد نمود .