نميكرد و بخواجه سرايى اعتماد ننموده نمىفرستاد و اينهمه آزار نميكشيد .
حالا اى گربه ! قضيهيى كه بر تو واقع شده كم از اين قضيه نيست كه بى جهت مرا از دست گذاشتى و حيران و سرگردان گشتى . نه راه پيش و نه راه عقب دارى و ساعت بساعت غم و الم تو زياد مىشود .
اى گربه ! اگر پادشاه در رخصت دادن اهل حرم اندك تأمل مىكرد ، سرگردانى و آزار و الم نمىكشيد و اگر تو هم دست از من برنميداشتى حالا پشيمان نبودى ! .
گربه از اين حرف آتش غيرت در كانون سينهاش شعلهور گرديد ، فرياد و فغان بركشيد و گفت :
اى موش ستمكار ! در مقام لطيفه گوئى بر آمدهيى ؟ ! اميدوارم خداى عالميان مرا يك بار ديگر بر تو مسلط كند .
موش پشيمان شده با خود گفت : دشمن از خواب بيدار كردن مرتبهى عقل نميباشد سخن برگرداند و گفت :
اى گربه ، يك بار ديگر دوستى و برادرى را خالص گردانيم و مابقى عمر عزيز را در نظر داريم كه با يكديگر صرف كنيم .
باز گفت :
اى گربه ، دانستى كه بر سر حرم و دختر چه آمده ؟ .
گربه گفت :
نه گوش شنيدن و نه درك فهميدن بر من مانده است مگر ايموش نميدانى كه انتظار و اميد تزلزل و سوداى مغشوش چه بلائيست ؟ ، .
موش گفت :
كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهاء الدين محمد العاملي ( فارسى ) — صفحة 141
مساهمون: الشيخ البهائي العاملي
ص١٤١