موش گفت :
اى شهريار ! بزرگانرا حوصله از اين زياده ميبايست باشد ، بيك خوش طبعى و شوخى از جاى در آمدى ! .
خاطر جمع دار كه مخلصت برجاست ، چرا نپرسيدى كه بر سر دختر و پسر چه آمد ؟
تتمهى حكايت
چون دختر و پسر از شهر بيرون آمدند طى منازل و قطع مراحل نمودند تا بساحلگاه رسيدند ، از اتفاق كشتى مهيا ايستاده بود ، كشتى بانرا بمشتى زر و جوهر رضا نمودند و سوار كشتى شدند و راه دريا را پيش گرفته و اين شعر را ميخواندند :
كشتى بخت بگرداب بلا افكنديم * تا مگر باد مرادش ببرد تا ساحل
ناخدا را چه محل گر نبود لطف خداى * باد طوفان شكند ، يا كه نشيند در گل
قضا را چون بميان دريا رسيدند بخاطر دختر رسيد كه در آن حال كه حقهى زر را در آوردند و زرى بناخدا دادند حقه را فراموش كرده در ساحل مانده ، چون اين واقعه را پسر شنيد ، سنگى بر آن كشتى بسته سوار بر سنبك گرديد و برگشت كه حقهى زر را يافته بردارد و برگردد .
بعد از رفتن پسر ، طمع ناخدا به حركت آمده به خود گفت : اين دختر را خداى تعالى نصيب من كرده است ، از نادانى آنشخص بود كه اين در گرانمايه را رها كرد و بطلب زر رفت .
ناخدا نزديك دختر شد و خواست نقاب از روى دختر بردارد ، دختر بسيار عاقل و دانشمند بود ، با خود فكر كرد كه در اين وقت اگر تندى كنم مرا در دريا