رفع قضاى حاجت نمايد ، بدين بهانه خود را خلاص و بىنهايت دل دختر در فكر بود كه آيا پسر آمده يا نه ؟ و چنانچه داخل باغ شده باشد خوبست و الا كه مشكل است .
دختر با تفكرات بسيار در خيابان ميرفت تا اينكه بدرخت گل موعود رسيد چون پسر صداى پاى دختر را شنيد برخاست و نگاه كرد ، دختر را ديد ، رفت و خود را در قدم دختر انداخت .
دختر گفت : الحال محل تواضع نيست ، بيا تا بطويله رفته دو سر اسب به زير زين كشيده سوار شويم و بدر رويم .
پسر با دختر آمد ، قضا را مهتران در خواب بودند ، دو سر اسب زين نموده و زر و جواهر بسيار در حقه گذارده سوار شدند و روى در راه نهادند .
آما پسر وزير كه داماد باشد دو سه ساعت انتظار عروس را كشيد ، ديد كه دختر دير كرد ، از حجله بيرون آمد و هر چند تفحص كرد اثرى از آثار دختر نديد ، پريشان گرديد و ترك خانهى پدر و اوضاع زندگى را كرده در همان شب و همان وقت در طويله آمد و سوار اسب گرديد و سر در پى دختر نهاده روانه شد .
موش گفت :
اى گربه ! حال اين قضيه نقل ما و تست ، اگر پسر در حجله دست از دختر بر نميداشت ، اكنون چرا سرگردان ميشد ؟ .
گربه چون اين سخن از موش شنيد بفكر فرو رفت و فرياد بر آورد و گفت :
اى موش ! بر من استهزاء ميكنى و حالا كه مرا در خانهى خود نگاهداشتهيى دام سرور و تمسخر فرو گذاشتهيى ؟ ! اميدوارم كه خداوند عالميان مرا يك بار ديگر بر تو مسلط گرداند .
كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهاء الدين محمد العاملي ( فارسى ) — صفحة 133
مساهمون: الشيخ البهائي العاملي
ص١٣٣