موش كتاب را برداشت و نيت كرد ، اين غزل آمد :
صوفى نهاد دام و سر حقه باز كرد * بنياد مكر با فلك حقه باز كرد
بازى چرخ بشكندش بيضه در كلاه * زيرا كه عرض شعبده با اهل راز كرد
گربه گفت :
اى موش ! از اين بهتر و خوشتر فالى نميباشد زيرا كه تو صوفى و من طالب علم . مرا اهل راز كردند زيرا كه ما اهل درس و بحثيم ، الحال بر من ظاهر شد كه تو دروغ ميگوئى و در مهربانى موافق نيستى .
موش گفت :
اى شهريار ! مرا شرمندگى ميدهى ، من نام تو را صريح بخوانم و خيانت و بيمهرى را ظاهر گردانم .
گربه گفت : كدامست ؟ .
موش اين شعر را برخواند :
اى كبك خوشخرام كه خوش ميروى بناز * غره مشو كه گربهى عابد زاهد نماز كرد
اى گربه ! چرا ما و تو هر دو سرگردان و در انتظار يكديگر نشسته باشيم و بيهوده در مكر و حيله بر يكديگر گشاده ، حقيقت آنكه دل من با تو صافست اما دل تو را صاف نمىبينم و اگر نه چه معنى دارد كه مكرر حرف آزمايش ميزنى آخر الامر محبت بنده بر تو ظاهر مىشود .
بارى ، اگر اى شهريار ! دماغى دارى ، تا رسيدن سفره داستانى بيان كنم گربه گفت :
خوبست ! بيان فرمائيد
موش گفت :